تبلیغات
امام حسین کربلا
پروردگارا بهترین ها را به ما داده ای ، این بهترین ها را از ما نگیر.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

بسم رب الحسین

یا حسین ما را کربلایی کن...

      بسم الله الرّحمن الرّحیم

     الحمدلله الّذی لااله الاّ هو عالم الغیب و الشّهادة الرّحمن الرّحیم الملک القدّوس السّلام المؤمن المهیمن العزیز الجبّار المتکبّرربّ العالمین مجیب دعوة المضطرّین کاشف المکروبین راحم المساکین امان الخائفین و غیاث المستغیثین واضع المستکبرین. 


و بعد...

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

 

   سلام بر حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله  خاتم  الانبیاء و وصی بلافصل ایشان حضرت

 امیرالمؤمنین علی بن ابی الطالب علیه السلام .


درود خدا و همه ی خلایق پروردگار به آخرین حجت خدا بر روی زمین حضرت حجت بن الحسن

عسکری امام زمان علیه السلام . و به اندازه ی همه ی موجودات عالم هستی لعنت خدا بر دشمنان

چهارده معصوم .

     لعنت خدا بر خلیفه های غاصب بعد از حضرت محمد صلی الله علیه و آله که حق الاهی حضرت

علی و اولاد او را گرفتند . خداوند هزار بار لعنت کند خاندان بنی امیه را که بهترین اولاد پیغمبر ،

ارباب عالم را تشنه کام در صحرای کربلا به شهادت رساندند . 

      سلام بر همه ی روشنفکران و متفکرانی که به مطالعه و تحقیق نشستند و در پایان  به جایی

رسیدند که تنها مسیر رسیدن به سعادت در دنیا و آخرت فقط راه ائمه ی معصومین می باشد .

    اگر دست از تعصبات بیهوده ی خودمان نسبت به این دنیا و گناهانمان برداریم و به مطالعه ی

زندگی و اخلاق اهل بیت علیه السلام بپردازیم پی به بزرگی آن ها می بریم و متوجه می شویم که

 ایشان، فقط و فقط برای هدایت بشر به این جهان آمده اند .

                

    « بسم الله الرحمن الرحیم »

     قال رسول الله صلی الله علیه و آله : انّی تارک فیکم الثَقَلین کتاب الله و عِترتی اَهلَ بَیتی فانّهما لن

یتفرقا حتّی یردا عَلیَّ الحَوضَ .

      در مورد این حدیث متواتر مناسب دیدم که این موضوع را عرض کنم که طبق روایات ، حضرت

محمد صلی الله علیه و آله برای آخرین بار در حین ذکر این حدیث  انگشت سبابه ی دست راست را در

کنار انگشت سبابه ی دست چپ قرار دادند و این مطلب به این معناست که قرآن و اهل بیت

علیه السلام هیچ گاه تا قیامت از هم پیشی نمی گیرند .

 

خودتان قضاوت کنید ...

 

 

اشعاری از شیخ بهایی

همه روزه روزه بودن همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه سر و پا    برهنه رفتن

دو لب از برای لبّیک به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد همه  اعتکاف  جستن

زملاهی و مناهی همه     احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای  راز گفتن

ز وجود بی نیازش    طلب  نیاز  کردن

به خدا که هیچ کس را ثمر آن قدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

«و تو را بگویم ای دوست که بدون حبّ حیدر

نتوان به درگه  حق طلب   نیاز کردن»



نوشته شده توسط :احسان
سه شنبه 15 فروردین 1391-08:48 ق.ظ

سلام ، تبارک الله

حسین بیشتر از آب تشنه ی یک لبیک بود

 

دیباچه عشق و عاشقی باز شود

دلها همه آماده پرواز شود

 

با بوی محرم الحرام تو حسین

ایام عزا و غصه آغاز شود ...

السلام علیک یا اباعبدالله ...

 

جز خدا کیست که در سایه مهرش بخزیم

رحمت اوست که هر لحظه پناه من و توست

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

محرم ماه غم نیست ، ماه عشق است

محرم   مرحم    درد      حسین   است

التماس دعا

 

 

عرش بر جلوه رخسار  حسین می نازد

ابر بر اشک عزادار حسین می نازد

قبر شش گوشه به زوار حسین می نازد

کربلا هم به علمدار حسین   می نازد

عرض تسلیت و التماس دعا...

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

چه کوتاه است فاصله ظهر غدیر تا ظهر عاشورا

فاصله بالا رفتن دست علی تا سر حسین

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

منتظران مهدی آگاه باشید          

                                          حسین را منتظرانش کشتند

 

 

 



نوشته شده توسط :احسان
چهارشنبه 11 آبان 1390-02:31 ب.ظ

نام : حسین علیه السلام

القاب معروف : سیدالشهداء ، ثارالله

کنیه : ابوعبدالله

نام پدر : حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام

نام مادر : حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیه

وقت و محل تولد : سوم شعبان سال چهارم هجرت در مدینه

دوران امامت : یازده سال ( ازسال 50 تا 61 ه.ق )

خلفاء غاصب در زمان امامت آن حضرت : معاویه و یزید (که خداوند آنها و پیروانشان را لعنت کند)

وقت و محل شهادت : روز عاشورا سال 61 ه.ق در کربلا در سن 57 سالگی

مرقد شریفش : در شهر کربلا واقع در کشور عراق

دوران زندگی آن حضرت را می توان به چهار بخش تقسیم کرد :

     1_ دوران ملازمت با پیامبر صلی الله علیه و آله ( حدود شش سال )

     2_ دوران ملازمت با پدر و برادرش امام حسن علیه السلام ( حدود چهل سال )

     3_ دوران امامت ( یازده سال )

     4_ نهضت جاودانی و عظیم امام حسین علیه السلام که مهم ترین حادثه تاریخ است.

 



نوشته شده توسط :احسان
پنجشنبه 5 آبان 1390-08:18 ب.ظ

پروردگارا تو بهتری و بهترین ها را به ما داده ای...

پس این بهترین ها را از ما نگیر...

_________________________________________________

بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود ، ما راهمان جداست.

این ابرها تا می توانند ببارند ، ما چترمان خداست.

 

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

 

 


احادیث و روایات

نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-08:46 ب.ظ

 

 

 

منتهی الامال
( باب
زندگی امام حسین علیه السلام )

مرحوم حاج شیخ عباس قمی


فصل اوّل : دربیان توجّه ابى عبداللّه علیه السّلام به جانب مكّه معظّمه
بیان امُورى كه متعلّق به
حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام است از زمان حركت آن حضرت از مدینه تا ورود به كربلا و شهادت مسلم بن عقیل و شهادت دو كودك او: چون در كتب فَریقَیْن این واقعه هائله به طور مختلف ایراد شده دراین رساله اكتفاءمى شود به مختصرى ازآنچه اعاظم عُلما در كتب معتبره ذكرنموده اند وما تاممكن باشد ازروایت شیخ مفید وسیّدبن طاوس وابن نما و طبرى تجاوز نمى كنیم وروایت ایشان رابه روایت سایرین اختیار مى كنیم ، وغالباً در صدر مطلب اشاره به محلّ اختلاف وناقِل آن مى رود. الحال مى گوئیم :

بدان كه چون حضرت امام حَسَن علیه السّلام به ریاض قدس ارتحال نمود شیعیان در عراق به حركت در آمده عریضه به حضرت امام حسین علیه السّلام نوشتند كه ما معاویه را از خلافت خلع كرده با شما بیعت مى كنیم حضرت در آن وقت صلاح در آن امر ندانسته امتناع از آن فرموده وایشان را به صبر امر فرمود تا انقضاء مدّت خلافت معاویه پس چون معاویه علیه اللّعنه در شب نیمه ماه رجب سال شصتم هجرى از دنیا رخت بر بست فرزندش یزید علیه اللّعنه به جاى او نشست و به اِعداد امر خلافت خود پرداخت نامه اى نوشت به ولید بن عتبة بن ابى سفیان كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود به این مضمون كه : اى ولید ! باید بیعت بگیرى از براى من از ابو عبداللّه الحسین و عبداللّه بن عمر (63) و عبداللّه بن زبیر و عبد الرحمن بن ابى بكر، و باید كار بر ایشان تنگ گیرى و عذر از ایشان قبول ننمائى و هر كدام از بیعت امتناع نماید سر از تن او برگیرى و به زودى براى من روانه دارى .

چون این نامه به ولید رسید مروان را طلبید و با او در این امر مشورت كرد. مروان گفت :كه تا ایشان از مردن معاویه خبر دار نشده اند به زودى ایشان را بطلب و بیعت از براى یزید از ایشان بگیر و هر كدام كه قبول بیعت نكند او را به قتل رسان . پس درآن شب ولیدایشان را طلب نمود و ایشان در آن وقت در روضه منوّره حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم مجتمع بودند، چون پیغام ولید به ایشان رسید امام حسین علیه السّلام فرمود كه چون به سراى خود باز شدم من دعوت ولید را اجابت خواهم كرد .

پیك ولید كه عمر بن عثمان بود برگشت عبد اللّه زبیر گفت كه یا ابا عبد اللّه ! دعوت ولید در این وقت بى هنگام مى نماید و مرا پریشان خاطر ساخت در خاطر شما چه مى گذرد؟ حضرت فرمود: گمان مى كنم كه معاویه طاغیه مرده است و ولید ما را از براى بیعت یزید دعوت نموده . چون آن جماعت بر مكنون خاطر ولید مطّلع گردیدند عبداللّه عمر و عبدالرّحمن بن ابى بكر گفتند كه ما به خانه هاى خود مى رویم و در به روى خود
مى بندیم
.
و ابن زبیر گفت كه من هرگز با یزید بیعت نخواهم كرد. حضرت امام حسین علیه السّلام فرمود كه مرا چاره اى نیست جز رفتن به نزد ولید پس ‍حضرت به سراى خویش تشریف برد و سى نفر از اهل بیت و موالى خود را طلبید و امر فرمود كه سلاح بر خود بستند وآنها را با خود برد و فرمود كه شما بر در خانه بنشینید و اگر صداى من بلند شود به خانه در آئید.  پس حضرت داخل خانه شد چون وارد مجلس گردید دید كه مروان نیز در نزد ولید است پس حضرت نشست . ولید خبر مرگ معاویه را به حضرت داد آن جناب كلمه استرجاع گفت پس ولید نامه یزید را كه در باب گرفتن بیعت نوشته بود براى آن حضرت خواند، آن جناب فرمود: من گمان نمى كنم كه تو راضى شوى به آنكه من پنهان با یزید بیعت كنم بلكه خواهى خواست از من كه آشكارا در حضور مردم بیعت كنم كه مردم بدانند، ولید گفت : بلى چنین است .
حضرت فرمود: پس امشب تاخیر كن تا صبح تا ببینى راى خود را در این امر. ولید گفت : برو خداوند با تو همراه تا آنكه در مجمع مردم ترا ملاقات نمائیم .
مروان به ولید گفت كه دست از او بر مدار اگر الحال از او بیعت نگیرى دیگر دست بر او نمى یابى مگر آنكه خون بسیار از جانِبَین ریخته شود اكنون دست بر او یافته اى او را رها مكن تا بیعت كند و اگرنه او را گردن بزن . حضرت از سخن آن پلید در غضب شد و فرمود كه یابن الزّرقاء! تو مرا خواهى كشت یا او، به خدا سوگند كه دروغ گفتى و تو و او هیچ یك قادر بر قتل من نیستید. پس رو كرد به ولید و فرمود: اى امیر! مائیم اهل بیت نبوّت و معدن رسالت و ملائكه در خانه ما آمد و شد مى كنند و خداوند ما را در آفرینش مقدّم داشت و ختام خاتمیّت بر ما گذاشت و یزید مردى است فاسق و شرابخوار و كشنده مردم به ناحقّ و علانیه به انواع فسوق و معاصى اقدام مى نماید و كسى مثل من با مثل او هرگز بیعت نمى كند و دیگر تا ترا ببینم گوئیم و شنویم . این را فرمود و بیرون آمد و با یاران خود به خانه مراجعت نمود و این واقعه درشب شنبه سه روز به آخر ماه رجب مانده بود، چون حضرت بیرون رفت مروان با ولید گفت كه سخن مرا نشنیدى به خدا سوگند دیگر دست بر او نخواهى یافت .
ولید گفت : واى بر تو! رایى كه براى من پسندیده بودى موجب هلاكت دین و دنیاى من بود، به خدا سوگند كه راضى نیستم جمیع دنیا از من باشد و من در خون حسین علیه السّلام داخل شوم ، سُبحان اللّه تو راضى مى شوى كه من حسین رابكشم براى آنكه گوید با یزید بیعت نكنم ؛ به خدا قسم هر كه در خون او شریك شود او را در قیامت هیچ حسنه نباشد و نخواهد بود، مروان در ظاهر گفت كه اگر از براى این ملاحظه بود خوب كردى ولكن در دل راى ولید را نپسندید . ولید در همان شب در بیعت ابن زبیر مبالغه نمود و او امتناع مى كرد تا آنكه درهمان شب از مدینه فرار نموده متوجّه مكّه شد چون ولید بر فرار او مطّلع شد مردى از بنى امیّه را با هشتاد سوار از پى او فرستاد چون از راه غیر متعارف رفته بود چندان كه او را طلب كردند نیافتند و برگشتند .

چون صبح شد حضرت امام حسین علیه السّلام از خانه بیرون آمده و در بعضى از كوچه هاى مدینه مروان آن حضرت را ملا قات كرد و گفت : یا ابا عبداللّه ! من ترا نصیحت
مى كنم مرا اطاعت كن و نصیحت مرا قبول فرما. حضرت فرمود: نصیحت تو
چیست ؟ گفت : من امر مى كنم ترا به بیعت یزید كه بیعت او بهتر است از براى دین و دنیاى تو!؟ حضرت فرمود: اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ وَ عَلَى اْلاِسْلامِ السَّلام ...

     كلمات حیرت انگیز مروان باعث این شد كه حضرت كلمه استرجاع بر زبان راند و فرمود: بر اسلام سلام باد هنگامى كه امّت مبتلا شدند به خلیفه اى مانند یزید و به تحقیق كه من شنیدم از جدّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم كه مى فرمود خلافت حرام است بر آل ابى سفیان و سخنان بسیار در میان حضرت و مروان جارى شد پس مروان گذشت از آن حضرت به حالت غضبان چون آخر روز شنبه شد باز ولید كسى به خدمت حضرت امام حسین علیه السّلام فرستاد و در امر بیعت تاكید كرد حضرت فرمود: صبر كنید تا امشب اندیشه كنم و در همان شب كه شب یكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود متوجّه مكّه شد و چون عازم خروج از مدینه شد سر قبر جدّش پیغمبر و مادرش فاطمه و برادرش ‍ حسن علیهماالسّلام رفت و با آنها وداع كرد و با خود برداشت فرزندان خود و فرزندان برادر و برادران خود و تمام اهل بیت خود را مگر محمّد بن الحنفیه رحمه اللّه كه چون دانست كه آن حضرت عازم خروج است به خدمت آن حضرت آمد وگفت : اى برادر گرامى ! تو عزیزترین خلقى نزد من و از همه كس به سوى من محبوب ترى و من آن كس نیستم كه نصیحت خود را از احدى دریغ دارم و تو سزاوارترى در باب آنچه صلاح شما دانم عرض كنم ؛ زیرا كه تو ممازجى با اصل من و نفس من و جسم من و جان من و توئى امروز سند و سیّد اهل بیت و تو آن كسى كه طاعتت بر من واجب است ؛ چه آنكه خداوند ترا برگزیده است و در شمار سادات بهشت مقررّ داشته است .
اى برادر من ، صلاح شما را چنین مى دانم كه از بیعت یزید كناره جوئى و از بلاد و شهرهائى كه درتحت فرمان او است دورى گزینى و به بادیه ملحق شوى و رسولان به سوى مردم بفرستى و ایشان را به بیعت خویش دعوت نمائى پس اگر بیعت تو را اختیار نمایند خدا را حمد كنى و اگر با غیر تو بیعت كردند به این دین و عقل تو نكاهد و به مروّت و فضل تو كاهش نرسد. همانا من مى ترسم بر تو كه داخل یكى از بلاد شوى و
اهل آن مختلف الكلمه شوند گروهى با تو و طایفه اى مخالف تو باشند و كار به جدال و قتال منتهى شود آن وقت اوّل كس توئى كه هدف تیر و نشان شمشیر شوى و خون تو كه بهترین مردمى از جهت نفس و از قبل پدر و مادر ضایع شود و اهل بیت شریف ، ذلیل و خوار شوند. حضرت فرمود كه اى برادر، پس به كجا سفر كنم ؟ گفت : برو به مكّه و در همانجا قرار گیر و اگر اهل مكّه با تو شیوه بى وفائى مسلوك دارند متوجّه بلاد یمن شو كه اهل آن بلاد شیعیان پدر و جّد تواَند و دلهاى رحیم و عزمهاى صمیم دارند و بلاد ایشان گشاده است و اگر در آنجا نیز كار تو استقامت نیابد متوجّه كوهستانها و ریگستانها و درّه ها شو و پیوسته از جائى به جائى منتقل شو تا ببینى كه عاقبت كار مردم به كجا منتهى شود .

حضرت فرمود كه اى برادر هر آینه نصیحت و مهربانى كردى و امید دارم كه رایت محكم و متین باشد و موافق بعضى روایات پس محمّد بن حنفیّه سخن را قطع كرد و بسیار گریست و آن امام مظلوم نیز گریست پس فرمود كه اى برادر، خدا ترا جزاى خیر دهد نصیحت كردى و خیرخواهى نمودى اكنون عازم مكّه معظّمه گردیده ام و مهیّاى این سفر شده ام و برادران و فرزندان برادران و شیعیان خود را با خود مى برم و اگر تو خواهى در مدینه باش و دیده بان و عین من باش و آنچه سانح شود به من بنویس . پس آن حضرت دوات و قلم طلبیده وصیّت نامه نوشت و آن را در هم پیچیده و مهر كرد و به دست او داد و درآن میان شب روانه شد . (64)
و موافق روایت شیخ مفید در وقت بیرون رفتن از مدینه این آیه را آن حضرت تلاوت نمود كه در بیان قصّه بیرون رفتن حضرت موسى است از ترس فرعون به سوى مَدْیَن .
( فَخَرَجَ مِنْها خاَّئَفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْم الظّالِمینَ)؛ (65)

یعنى پس بیرون رفت از شهر در حالتى كه ترسان و مترقَب رسیدن دشمنان بود گفت پروردگارا نجات بخش مرا از گروه ستمكاران . و از راه متعارف آن حضرت روانه شد پس اهل بیت آن حضرت گفتند كه مناسب آن است كه از بیراهه تشریف ببرید چنانكه ابن زبیر رفت تا آنكه اگر كسى به طلب شما بیاید شما را در نیابد، حضرت فرمود كه من از راه راست به در نمى روم تا حق تعالى آنچه خواهد میان من و ایشان حكم كند . (66)

و از جناب سكینه علیهاالسّلام مروى است كه فرمود وقتى ما از مدینه بیرون شدیم هیچ اهل بیتى از ما اهل بیت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ترسان و هراسان تر نبود .
از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت است كه چون حضرت امام حسین علیه السّلام اراده نمود كه از مدینه طیّبه بیرون رود مخدّرات و زنهاى بنى عبدالمطّلب از عزیمت آن حضرت آگهى یافتند پس به خدمت آن حضرت شتافتند و صدا را به نوحه و زارى بلند كردند تا آن كه آن حضرت در میان ایشان عبور فرمود وایشان را قسم داد كه صداهاى خود را از گریه و نوحه ساكت كنند وصبر پیش آورند. آن محنت زدگان جگر سوخته گفتند: پس ما نوحه وزارى را براى چه روزبگذاریم به خدا سوگند كه این زمان نزد ما مانند روزى است كه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم ازدنیا رفت ومثل روزى است كه امیرالمؤ منین علیه السّلام وفاطمه علیهاالسّلام ورقّیه وزینب وامّ كلثوم دختران پیغمبر از دنیا رفتند، خدا جان مارا فداى تو گرداند اى محبوب قلوب مؤمنان و اى یادگار بزرگواران ، پس یكى ازعمّه هاى آن حضرت آمد وشیون كرد و گفت : گواهى
مى دهم اى نور دیده من كه دراین
وقت شنیدم كه جنّیان برتو نوحه مى كردند و مى گفتند
:

شعر :

وَاِنَّقَتیلَ الطَّفّ مِنْ آلِ هاشِمٍ اَذَلُّ رقابًا مِنْ قُریْشٍفَذَلَّتِ (67)

و موافق روایت قطب راوندى و دیگران ، امّ سلمه زوجه طاهره حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم دروقت خروج آن حضرت به نزد آن جناب آمد عرض كرد:اى فرزند، مرا اندوهناك مگردان به بیرون رفتن به سوى عراق ؛ زیرا كه من شنیدم ازجدّبزرگوار تو كه مى فرمود كه فرزند دلبند من حسین در زمین عراق كشته خواهد شد در زمینى كه آن راكربلا گویند . حضرت فرمود كه اى مادر به خدا سوگند كه من نیز این مطلب رامى دانم ومن لامحاله باید كشته شوم و مرا از رفتن چاره اى نیست و به فرموده خدا عمل مى نمایم ، به خدا قسم كه مى دانم درچه روزى كشته خواهم شد و مى شناسم كشنده خود را و
مى دانم آن بقعه را كه در آن مدفون خواهم شد و مى شناسم آنان
را كه با من كشته
مى شوند از اهل بیت و خویشان و شیعیان خودم واگر خواهى اى مادر به
تو بنمایم جائى را كه در آن كشته و مدفون خواهم گردید
.

پس آن حضرت به جانب كربلا اشاره فرمود به اعجاز آن حضرت زمینها پست شد وزمین كربلا نمودار گشت وام ّسلمه محلّ شهادت آن حضرت را و مضجع و مدفن او را و لشكرگاه او را بدید و هاى هاى بگریست.

پس حضرت فرمود: كه اى مادر! خداوند مقدّر فرموده و خواسته مرا ببیند كه من به جور و ستم شهید گردم و اهل بیت و زنان و جماعت مرا متفّرق و پراكنده دیدار كند و اطفال مرا مذبوح و اسیر در غُل و زنجیر نظاره فرماید در حالتى كه ایشان استغاثه كنند و هیچ ناصرى و معینى نیابند .

پس فرمود: اى مادر! قَسَم به خدا من چنین كشته خواهم شد اگر چه به سوى عراق نروم نیز مرا خواهند كشت . آنگاه امّ سلمه گفت كه در نزد من تربتى است كه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مرا داده است و اینك در شیشه آن را ضبط كردم . پس حضرت امام حسین علیه السّلام دست فراز كرد و كفى از خاك كربلا بر گرفت و به امّ سلمه داد و فرمود : اى مادر! این خاك را نیز با تربتى كه جدّم به تو داده ضبط كن و در هر هنگامى كه این هر دو خاك خون شود بدان كه مرا در كربلا شهید كرده اند .
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در جلاء فرموده و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده اند (شیخ مفید و دیگران ) كه چون حضرت سیّدالشّهدا علیه السّلام از مدینه معلّى بیرون رفت فوجهاى بسیار از ملائكه با علامتهاى محاربه و نیزه ها در دست و بر اسبهاى بهشت سوار، بر سر راه آن حضرت آمدند و سلام كردند و گفتند: اى حجّت خدا بر جمیع خلایق بعد از جدّ و پدر و برادر خود، به درستى كه حقّ تعالى جدّ ترا در مواطن بسیار به ما مَدَد و یارى كرد اكنون ما را به یارى تو فرستاده است . حضرت فرمود: وعده گاه ما و شما آن موضعى است كه حقّ تعالى براى شهادت و دفن من مقرّر فرموده است ، و آن كربلا است ، چون به آن بقعه شریفه برسم به نزد من آئید، ملائكه گفتند: اى حجّت خدا! هر حكمى كه خواهى بفرما كه ما اطاعت مى كنیم و اگر از دشمنى مى ترسى ما همراه توئیم و دفع ضرر ایشان از تو مى كنیم حضرت فرمود كه ایشان ضررى به من نمى توانند رسانید تا به محل شهادت خود برسم ، پس ‍افواج بى شمار از مسلمانان جنّیان ظاهر شده چون به خدمت آن حضرت آمدند گفتند : اى سیّد و بزرگ ما، ما شیعیان و یاوران توئیم آنچه خواهى در باب دشمنان خود و غیر آن بفرما تا ما اطاعت كنیم و اگر بفرمائى جمیع دشمنان ترا در همین ساعت هلاك كنیم بى آنكه خود تعبى بكشى و حركتى بكنى به عمل آوریم ؛ حضرت ایشان را دعا كرد و فرمود : مگر نخوانده اید این آیه را: اَیْنَما تَكوُنُوا یُدرِكْكُمُ اْلَمْوتُ وَلَوْكُنْتُمْ فی بُروُج مُشَیَّدَةٍ. در قرآن كه حقّ تعالى بر جدّمن فرستاد .

یعنى در هر جا باشید در مى یابد شما را مرگ و هر چند بوده باشید در قلعه هاى محكم .
و باز فرموده است :قُلْ لَوْ كُنْتُم فی بُیُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَذینَ كُتِبَ عَلَیْهِمُ اْلقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهم ؛
یعنى بگو اى محمّد به منافقان كه اگر مى بودید در خانه هاى خود البتّه بیرون مى آمدند آنها كه برایشان كشته شدن نوشته شده بود به سوى محلّ كشته شدن و استراحت ایشان ،اگر من توقّف نمایم و بیرون نروم به جهاد به كه امتحان خواهند كرد این خلق گمراه را و به چه چیز ممتحن خواهند كرد این گروه تباه را و كه ساكن خواهد شد درقبر دركربلا كه حقّتعالى بر گزیده است آن را در روزى كه زمین راپهن كرده است و آن مكان شریف را پناه شیعیان من گردانیده و بازگشت به سوى آن بقعه مقدّسه راموجب ایمنى دنیا و آخرت ایشان ساخته ولیكن به نزد من آئید در روز عاشوراء كه در آخر آن روز من شهید خواهم شد در كربلا در وقتى كه احدى از اهل بیت من نمانده باشد كه قصد كشتن او نمایند و سر مرا براى یزید پلید ببرند. پس جنّیان گفتند كه اى حبیب خدا، اگر نه آن بود كه اطاعت امر تو واجب است ومخالفت تو ما راجایز نیست هرآینه مى كشتیم جمیع دشمنان تراپیش از آنكه به تو برسند. حضرت فرمود كه به خدا سوگند كه قدرت ما بر ایشان زیاده از قدرت شما است ولیكن مى خواهیم كه حجّت خدا را بر خلق تمام كنیم وقضاى حقّ تعالى را انقیاد نمائیم.(68)

شیخ ممجّد آقاى حاجى میرزا محمّد قمى صاحب اربعین حسینیه دراین مقام فرمود :

شعر :

گفت من با این گروه بد ستیز              دادخواهى دارم اندر رستخیز

كربلا گردیده قربانگاه من                  هست هفتاد ودوتن همراه من

بقعه من كعبه اهل دل است                مر گروه شیعیان را معقل است

گربمانم من به جاى خویشتن             پس كه مدفون گردد اندر قبر من

تاپناه خیل زَوّ اران شود                  شافع جرم گنهكاران شود

امتحان مردم برگشته خو                 كى شود گر من گریزم از عدو

موعد من با شما در كربلا است        روزعاشورا كه روز ابتلا است

پایان فصل اول...



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:44 ب.ظ

 فصل دوم : در ورود آن حضرت به مكّه و آمدن نامه هاى اهل كوفه

در سابق گذشت كه خروج سیّد الشّهداء علیه السّلام از مدینه در شب یكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود. پس بدان كه آن حضرت در شب جمعه كه سوم ماه شعبان بود وارد مكّه معظّمه شد و چون داخل مكّه شد به این آیه مباركه تمثّل جست : وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاَّءَ مَدْیَنَ قالَ عَسى رَبّى اَنْ یَهْدِیَنی سَواَّءَ السَّبیل؛ (69)

 یعنى چون حضرت موسى علیه السّلام متوجّه شهر مدین شد گفت : امید است كه پرودگار من هدایت كند مرا به راه راست كه مرا به مقصود برساند .

 

واز آن سوى چون ولید بن عتبه والى مدینه بدانست كه امام حسین علیه السّلام نیز به جانب مكّه شتافت كسى به طلب عبداللّه بن عمر فرستاد كه حاضر شود براى یزید بیعت كند، عبداللّه در پاسخ گفت : چون دیگران تقدیم بیعت كردند من نیز متابعت خواهم كرد، چون ولید در بیعت ابن عمر نگران سود و زیانى نبود مصلحت بتوانى دید و او را به حال خود گذاشت ، عبداللّه بن عمر نیز طریق مكّه پیش داشت .

 

بالجمله ؛ چون اهل مكّه و جمعى كه از اطراف به عمره آمده بودند خبر قدوم مسرّت لزوم حضرت حسین علیه السّلام را شنیدند، به خدمت آن جناب مبادرت نمودند و هر صبح و شام به ملازمت آن حضرت مى شتافتند و عبداللّه بن زبیر در آن وقت رحل اقامت به مكّه افكنده بود و ملازمت كعبه نموده بود و پیوسته براى فریب دادن مردم در جانب كعبه ایستاده مشغول به نماز بود و اكثر روزها بلكه در هر دو روز یك دفعه به خدمت آن حضرت مى رسید ولكن بودن آن حضرت در مكّه بر او گران مى نمود؛ زیرا مى دانست كه تا آن حضرت در مكّه است كسى از اهل حجاز با او بیعت نخواهد كرد .

 

و چون خبر وفات معاویه به كوفه رسید و كوفیان از فوت او مطّلع شدند و خبر امتناع امام حسین علیه السّلام و ابن زبیر از بیعت یزید و رفتن ایشان به مكّه به آنها رسید شیعیان كوفه در منزل سلیمان بن صُرد خزاعى جمع شدند و حمد و ثناى الهى اداكردند و در باب فوت معاویه و بیعت یزید سخن گفتند، سلیمان گفت كه اى جماعت شیعه ! همانا بدانید كه معاویه ستمكاره رخت بربست و یزید شرابخواره به جاى او نشست و حضرت امام حسین علیه السّلام سر از بیعت او بر تافت و به جانب مكّه معظّمه شتافت و شما شیعیان او و از پیش، شیعه پدر بزرگوار او بوده اید پس اگر مى دانید كه او را یارى خواهید كرد و با دشمنان او جهاد خواهید نمود نامه به سوى او نویسید و او را طلب نمائید، و اگر ضعف و جُبْن بر شما غالب است و در یارى او سستى خواهید ورزید و آنچه شرط نیك خواهى و متابعت است به عمل نخواهید آورد او را فریب ندهید و در مهلكه اش نیفكنید. ایشان گفتند كه اگر حضرت او به سوى ما بیاید همگى به دست ارادت با او بیعت خواهیم كرد، و در یارى او با دشمنانش ‍جان فشانیها به ظهور خواهیم رسانید. پس كاغذى به اسم سلیمان بن صُرد و مُسَیّب بن نَجَبَه (70) و رفاعة بن شدّاد بجَلى (71) و حبیب بن مظاهر رحمه اللّه و سایر شیعیان به سوى او نوشتند و در آن نامه بعد از حمد و ثنا، بیان هلاكت معاویه درج كردند كه یابن رسول اللّه ! ما در این وقت امام و پیشوایى نداریم به سوى ما توجّه نما و به شهر ما قدم رنجه فرما تا آنكه شاید از بركت جناب شما حقّ تعالى حقّ را بر ما ظاهر گرداند و نعمان بن بشیر حاكم كوفه در قصر الا ماره در نهایت ذلّت نشسته و خود را امیر جماعت دانسته لكن ما او را امیر نمى دانیم و به امارت نمى خوانیم و به نماز جمعه او حاضر نمى شویم و در عید با او به جهت نماز بیرون نمى رویم ، و اگر خبر به ما رسد كه حضرت تو متوجّه این صوب گردیده او را از كوفه بیرون مى كنیم تا به اهل شام ملحق گردد والسلام .

 

پس آن نامه را به عبداللّه بن مِسْمعَ همدانى و عبداللّه بن وال به خدمت آن زبده اهلبیت عِصمت و جلال فرستادند و مبالغه كردند كه ایشان آن نامه را با نهایت سرعت به خدمت آن حضرت برسانند، پس ایشان به قدم عجل و شتاب راه در نور دیدند تا دهم ماه رمضان به مكّه معظّمه رسیدند و نامه كوفیان را به خدمت آن امام معظّم رسانیدند .

 

مردم كوفه بعد از دو روز از فرستادن آن قاصدان ، قیس بن مُسْهِر صیداوى و عبداللّه بن شدّاد و عُم ارَة بْنِ سلولى را به سوى آن حضرت فرستادند بانامه هاى بسیار كه قریب به صد و پنجاه نامه باشد كه هر نامه اى از آن را عظماى اهل كوفه از یك كس و دو كس و سه و چهار كس ‍نوشته بودند، و دیگر باره صنادید كوفه بعد از دو روز هانى بن هانى سبیعى و سعیدبن عبداللّه حنفى را به خدمت آن حضرت روان داشتند با نامه اى كه در آن این مضمون را نوشتند :

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ؛ این عریضه اى است به خدمت حسین بن على علیه السّلام از شیعیان و فدویان آن حضرت . امّا بعد، به زودى خود را به دوستان و هوا خواهان خود برسان كه همه مردم این ولایت منتظر قدوم مسّرت لزوم تواند و به غیر تو نظر ندارند البتّه شتاب فرموده و به تعجیل تمام خود را به این مشتاقان مستهام برسان والسّلام .

 

پس شَبَث بن رِبعْى و حَجّارْبْنِ اَبْجَرْ و یزید بن حارث بن رُوَیْم وعُرْوة بن قیس و عمروبن حَجّاج زبیدى و محمّدبن عمروتیمى نامه اى نوشتند به این مضمون :

امّا بعد؛ صحراها سبز شده و میوه ها رسیده پس اگر مشیّت حضرت تو تعلّق گیرد به سوى ما بیا كه لشكر بسیارى از براى یارى تو حاضرند و شب و روز به انتظار مقدم شریف تو به سر مى برند والسلام .

 

و پیوسته این نامه ها به آن حضرت مى رسید تا آنكه در یك روز ششصد نامه از آن بى وفایان به آن حضرت رسید و آن جناب تامّل مى نمود و جواب ایشان را نمى نوشت تا آنكه جمع شد نزد آن حضرت دوازده هزار نامه . (72)

 



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:44 ب.ظ

فصل سوّم : در فرستادن آن حضرت سیّد جلیل مسلم بنعقیل را به جانب كوفه و فرستادن نامه اى به رسول دیگر به اشراف بصره:

چون رُسُل ورَسائل كوفیان بى وفا از حّدگذشت تاآنكه دوازده هزار نامه نزد حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام جمع شد لاجرم آن جناب نامه اى به این مضمون در جواب آنها نگاشت :

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 این نامه اى است از حسین بْن على به سوى گروه مسلمانان و مؤ منان كوفیان

اَمّا بعد؛ به درستى كه هانى و سعید آخر كس بودند از فرستادگان شما برسیدند و مكاتیب شما را برسانیدند بعداز آنكه رسولان بسیار و نامه هاى بى شمار از شماها به من رسیده بود و برمضامین همه آنها اطلاع یافتم وحاصل جمیع آنها این بود:كه ماامامى نداریم به زودى به نزد ما بیا شاید كه حقّ تعالى ما رابه بركت تو برحقّ وهدایت مجتمع گرداند .

 اینك به سوى شما فرستادم برادر وپسر عّم وثقه اهل بیت خویش مُسلم بن عقیل را پس اگر بنویسد به سوى من كه مجتمع شده است راى عُقَلاء و دانایان واشراف شما بر آنچه در نامه ها درج كرده بودید،همانا من به زودى به سوى شما خواهم آمد ان شاءاللّه ، پس قَسَم به جان خودم كه امام نیست مگر آن كسى كه حكم كند درمیان مردم به كتاب خدا وقیام نماید در میان مردم به عدالت وقدم از جّاده شریعت مقدّسه بیرون نگذارد ومردم را بردین حق ّمستقیم دارد،والسلام .

پس مسلم بن عقیل پسر عّم خویش راكه به وفور عقل وعلم وتدبیر و صلاح و سداد و شجاعت ممتاز بود. طلبید وبراى بیعت گرفتن از اهل كوفه باقیس بن مسهر صیداوى و عمارة بن عبداللّه سلولى وعبدالرّحمن بن عبداللّه اَرْحبى متوجّه آن صوب گردانید وامر كرد اورابه تقوى وپرهیزكارى وكتمان امر خویش از مخالفان و حُسن تدبیر ولطف ومدارا وفرمود كه اگر اهل كوفه بربیعت من اتفاق نمایند، حقیقت حال را براى من بنویس ،پس مسلم آن حضرت را وداع كرده ازمكّه بیرون شد .

 

سیّدبن طاوس و شیخ بن نما و دیگران نوشته اند كه حضرت امام حسین علیه السّلام نامه نوشت به مشایخ واشراف بصره كه از جمله احنف بن قیس ومنذربن جارود ویزیدبن مسعود نهشلى وقیس بن هیثم (73) بودند،بدین مضمون :

 

 بسم اللّه ارحمن الرحیم

 این نامه اى است از حسین بن على بن ابى طالب .

امّا بعد؛ همانا خداوند تبارك وتعالى محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم رابه نبوّت و رسالت بر گزید تا مردمان را بذل نصیحت فرمود و ابلاغ رسالت پروردگار خود نمود آنگاه حقّتعالى او را تكرّما به سوى خود مقبوض داشت و بعد از آن اهل بیت آن حضرت به مقام او اَحَقّ واَوْلى بودند ولكن جماعتى بر ماغلبه كردند وحقّ مارا به دست گرفتند و ما به جهت آنكه فتنه انگیخته نشود و خونها ریخته نگردد خاموش ‍نشستیم اكنون این نامه را به سوى شما نوشتم وشما را به سوى خدا و رسول مى خوانم پس به درستى كه شریعت نابود گشت وسنّت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بر طرف شد،اگر اجابت كنید دعوت مرا واطاعت كنید فرمان مرا شما را از طریق ضلالت بگردانم وبه راه راست هدایت نمایم والسلام .

 

پس آن نامه را به مردى از موالیان خودسلیمان نام كه مُكّنى به ابو رزین بود سپرد كه به تعجیل تمام به صنادید بصره رساند، سلیمان چون نامه آن حضرت را به اشراف بصره رسانید از مضمون آن آگهى یافتند وشادمان شدند .

 

پس یزید بن مسعود نهشلى مردم بنى تمیم و جماعت بنى حنظله وگروه بنى سعد را طلب فرمود چون همگى حاضر شدند گفت : اى بنى تمیم !چگونه است مكانت و منزلت من در میان شما ؟گفتندبه به ! از براى مرتبت تو به خدا سوگند كه تو پشت وپشتوان مائى وهامه فخر وشرف ومركز عزّ وعلائى ودرشرف ومكانت بر همه پیشى گرفته اى ،یزید بن مسعود گفت : همانا من شما را انجمن ساختم تا با شما مشورتى كنم واز شما استعانتى جویم ،گفتند:ما هیچ دقیقه از نصیحت تو فرو نگذاریم وآنچه صلاح است در میان آریم اكنون هرچه خواهى بگوى تا بشنویم . گفت دانسته باشید كه معاویه هلاك گشته ورشته جوربگسیخت و قواعد ظلم وستم فرو ریخت و معاویه پیش ازآنكه بمیرد براى پسرش بیعت گرفت و چنان دانست كه این كار بر یزید راست آید و بنیان خلافت او محكم گردد و هیهات از این اندیشه محال كه صورت بندد جز به خواب و خیال وبا این همه یزید شرابخوار فاجر درمیان است دعوى دار خلافت وآرزومند امارت است وحال آنكه از حلیه حلم برى و از زینت علم عرى است ،سوگند به خدا كه قتال با اواز جهاد با مشركین افضل است .

 

هان اى جماعت !حسین بن على پسر رسول خدا است صلى اللّه علیه و آله و سلّم با شرافت اصل وحصافت عقل او را فضلى است از هندسه صفت بیرون وعلمى است از اندازه جهت افزون ، او را به خلافت سلام كنید،یعنى محكم دست بیعت با او فرادهید كه با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم قرابت دارد وعاِلم به سُنَن واحكام است ،صغیر راعطوفت كند وكبیر را ملاطفت فرماید ،و چه بسیار گرامى است رعّیت را رعایت او وامّت را امامت او لاجرم خداوند اورا بر خلق حجّت فرستاد وموعظت او را ابلاغ داد .

 

هان اى مردم ! ملاحظه كنید تا كوركورانه از نور حقّ به یك سوى خیمه نزنید و خویشتن را در وادى ضلالت و باطل نیفكنید، همانا صخر بن قیس یعنى احنف در یوم جمل از ركاب امیرالمؤ منین علیه السّلام تقاعد ورزید و شما را آلایش خذلان داد، اكنون آن آلودگى را به نصرت پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بشوئید .

 

سوگند به خداى كه هر كه از نصرت آن حضرت مسامحت آغازد خداوند او را در چاه مذلّت اندازد و ذلّت او در عترت و عشیرت او به وراثت سرایت كند و اینك من زره مبارزت در بر كرده ام و جوشن مشاجرت بر خود پوشیده ام ، و بدانید آن كس كه كشته نشود هم سرانجام جان دهد و آن كس كه از مرگ بگریزد عاقبت به چنگ او گرفتار آید، خداوند شما را رحمت كند مرا پاسخ دهید و جواب نیكو در میان آرید. نخست بنوحنظله بانگ برداشتند و گفتند: یا ابا خالد! ما خدنگهاى كنایه توئیم و رزم آزمودگان عشیرت توئیم اگر ما از كمان گشاد دهى بر نشان زنیم و اگر بر قتال فرمائى نصرت كنیم چون به دریاى آتش زنى واپس ‍نمانیم ، و چند كه سیلاب بلا بر تو روى كند روى نگردانیم با شمشیرهاى خود به نصرت تو بپردازیم و جان و تن را در پیش تو سپر سازیم .

 

آنگاه بنوسعد بن یزید ندا در دادند كه یا ابا خالد! ما هیچ چیز را مبغوضتر از مخالفت تو ندانیم و بیرون تو گام نزنیم ، همانا صخر بن قیس ما را به ترك قتال ماءمور ساخت و هنر ما در ما مستور ماند، اكنون ما را لحظه اى مهلت ده تا با یكدیگر مشاورت كنیم پس از آن صورت حال را به عرض ‍رسانیم . از پس ایشان بنو عامر بن تمیم آغاز سخن كردند و گفتند:یا ابا خالد! ما فرزندان پدران توئیم و خویشان و هم سوگندان توئیم ، ما خشنود نگردیم از آنچه كه ترا به غضب آرد و ما رحل اقامت نیفكنیم آنجا كه میل تو روى به كوچ و سفر آورد دعوت ترا حاضر اجابتیم و فرمان ترا ساخته اطاعتیم .

 

ابو خالد گفت : اى بنو سعد! اگر گفتار شما با كردار شما راست آید خداوند همواره شما را محفوظ دارد و به نصرت خود محفوظ فرماید .

 

ابو خالد چون برمكنون خاطر آن جماعت اطّلاع یافت نامه اى براى جناب امام حسین علیه السّلام بدین منوال نوشت :

 

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

 

امّا بعد؛ پس به تحقیق كه نامه شما به من رسید و بر مضمون آن آگهى یافتم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود خواندى و به یارى خویش ‍طلب فرمودى ، همانا خداوند تعالى خالى نگذارد جهان را از عالمى كه كار به نیكوئى كند و دلیلى كه به راه رشاد هدایت فرماید و شما حجّت خدائید بر خلق ، و امان و امانت او در روى زمین ، و شما شاخه هاى زیتونه احمدیّه اید و آن درخت را اصل رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم و فرع شمائیداكنون به فال نیك به سوى ما سفر كن كه من گردن بنى تمیم را در خدمت تو خاضع داشتم و چنان در طاعت و متابعت تو شایق گماشتم كه شتر تشنه مرآبگاه را، و قلاّده طاعت ترا در گردن بنى سعد انداختم و گردن ایشان را براى خدمت تو نرم و ذلیل ساختم و به زلال نصیحت ساحت ایشان را كه آلایش تقاعد و توانى در خدمت داشت بشستم و پاك و صافى ساختم .

 

چون این نامه به حضرت حسین علیه السّلام رسید فرمود: خداوند در روز دهشت ایمن دارد و در روز تشنه كامى سیراب فرماید.امّا احنف بن قیس او نیز حضرت را به این نمط نامه كرد :

(اَمّا بعد ؛ فَاصْبِرْ فَاِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَّقٌ وَ لا یَسْتَخِفَنَّكَ اَلذَّینَ لا یُوقنوُنَ) (74)

 

از ایراد این آیه مباركه به كنایت اشارتى از بى وفائى اهل كوفه به عرض ‍رسانید.امّا چون نامه امام حسین علیه السّلام به منذربن جارود رسید بترسید كه مبادا این مكاتبت از مكیدتهاى عبیداللّه بن زیاد باشد و همى خواهد اندیشه هاى مردم را باز داند و هر كس را به كیفر عمل خود رساند و دختر منذر كه بحریّه نام داشت نیز در حباله نكاح عبیداللّه بود، لاجرم منذر آن مكتوب را با رسول آن حضرت به نزد ابن زیاد آورد و چون ابن زیاد آن مكتوب را قرائت كرد امر كرد كه رسول آن حضرت را گردن زدند و بعضى گفته اند كه به داركشید .

و این رسول همان ابو رزین سلیمان مولاى آن حضرت بوده كه جلالت شاءنش بسیار بلكه شیخ ما در كتاب لؤ لؤ و مرجان به مراتب عدیده رتبه او را از هانى بن عروه مقدم گرفته (75) و چون ابن زیاد از قتل او بپرداخت بالاى منبر رفت و مردم بصره را به تهدید و تهویل تنبیهى بلیغ نمود و برادرش عثمان بن زیاد را جاى خود گذاشت و خود به جانب كوفه شتافت .

و بالجمله مردم بصره وقتى تجهیز لشكر كردند كه در كربلا به نصرت امام حسین علیه السّلام حاضر شوند ایشان را آگهى رسید كه آن حضرت را شهید كردند، لاجرم بار بگشودند و به مصیبت و سوگوارى بنشستند . (76)



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:44 ب.ظ

فصل چهارم : درآمدن جناب مسلم به كوفه و كیفیّت بیعت مردم

در فصل سابق به شرح رفت كه حضرت امام حُسین علیه السّلام جواب نامه هاى كوفیان را نوشت و مُسلم بن عقیل را فرمان داد تا به سمت كوفه سفر نماید و آن نامه را به كوفیان برساند. اكنون ، بدان كه جناب مسلم حسب الا مر آن حضرت مهیّاى كوفه شد،پس آن حضرت را وداع كرده از مكّه بیرون شد موافق بعضى كلمات ، مسلم نیمه شهر رَمَضان از مكّه بیرون شد وپنجم شوّال دركوفه واردشد و طىّ منازل كرده تا به مدینه رفت و در مسجد مدینه نماز كرد و حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم را زیارت كرده به خانه خود رفت و اهل و عشیرت خود را دیدار كرده و وداع آنها نموده و با دو دلیل از قبیله قیس متوجّه كوفه شد. ایشان راه را گم كرده و آبى كه با خود برداشته بودند به آخر رسید وتشنگى برایشان غلبه كرده تا آنكه آن دو دلیل هلاك شدند وجناب مسلم به مشقّت بسیار خود را در قریه مضیق به آب رسانید واز آنجا نامه اى در بیان حال خود و استعفاء از سفر كوفه براى جناب امام حسین علیه السّلام نوشت وبه همراهى قیس بن مسهر براى آن حضرت فرستاد .

 

حضرت استعفاى او را قبول نفرموده واو را امر به رفتن كوفه نمود.چون نامه حضرت به مسلم رسید به تعجیل به سمت كوفه روانه شد تا آنكه به كوفه رسید و در خانه مختار بن ابى عبیده ثقفى كه معروف بود به خانه سالم بن مسیّب نزول اجلال فرمود به روایت طبرى بر مسلم بن عوسجه نازل شد و مردم كوفه از استماع قدوم مسلم اظهار مسرّت و خوشحالى نمودند و فوج فوج به خدمت آن حضرت مى آمدند و آن جناب نامه امام حسین علیه السّلام را براى هر جماعتى از ایشان مى خواند و ایشان از استماع كلمات نامه گریه مى كردند و بیعت مى نمودند .

در تاریخ طبرى است كه میان آن جماعت عابس بن ابى شبیب شاكرى رحمه اللّه بوده برخاست و حمد ثناى الهى به جاى آورد و گفت : امّا بعد ؛ پس من خبر نمى دهم شما را از مردم و نمى دانم چه در دل ایشان است و مغرور نمى سازم  شما را با ایشان ، به خدا سوگند كه من خبر مى دهم شما را از آنچه توطین نفس كرده ام بر آن ، به خدا قسم كه جواب دهم شما را هرگاه مرا بخوانید وكارزار خواهم كرد البتّه با دشمنان شما و پیوسته در یارى شما شمشیر بزنم تا خدا را ملاقات كنم ومزد خود نخواهم مگر ازخدا .

 

پس حبیب بن مظاهر برخاست وگفت :خدا ترا رحمت كند اى عابس ‍ همانا آنچه در دل داشتى به مختصر قولى ادا كردى ، پس حبیب گفت :قَسَم به خداوندى كه نیست جز او خداوند بحقّ من نیز مثل عابس و بر همان عزمم . پس حنفى برخاست (ظاهراً مُراد سعید بن عبداللّه حنفى است) (77) ومثل این بگفت.

 شیخ مفید رحمه اللّه و دیگران گفته اند كه بر دست مسلم هیجده هزارنفر از اهل كوفه به شرف بیعت آن حضرت سرافراز گردیدند و در این وقت مسلم نوشت به سوى آن حضرت كه تاكنون هیجده هزار نفر به بیعت شما در آمده اند اگر متوجّه این صوب گردید مناسب است . (78)

 

چون خبر مُسلم وبیعت كوفیان در كوفه منتشر شد،نعمان بن بشیر كه از جانب معاویه ویزید در كوفه والى بود مردم راتهدید وتوعید نمود كه از مُسلم دست كشیده وبه خدمتش رفت و آمد ننماید،مردم كلام اورا واقعى ننهادند وبه سمع اطاعت نشنیدند .

 

عبداللّه بن مسلم بن ربیعه كه هواخواه بنى اُمیّه بود چون ضعف نعمان را مشاهده نمود نامه به یزید نوشت مشتمل براخبار آمدن مسلم به كوفه وبیعت كوفیان وسعایت درامر نعمان وخواستن والى مقتدرى غیر ازآن و ابن سعد و دیگران نیز چنین نامه نوشتند ویزیدرا بر وقایع كوفه اِخبار دادند .

چون این مطالب گوشزد یزید پلید گردید به صوابدید سر جون كه در شمارعبید معاویه بود لكن به مرتبه بلند در نزد معاویه ویزید رسیده بود چنان صلاح دید كه علاوه برامارت بصره ، حكومت كوفه را نیز به عهده عبیداللّه بن زیاد واگذارد و اصلاح این گونه وقایع را از وى بخواهد. پس نامه نوشت به سوى عبیداللّه بن زیاد كه در آن وقت والى بصره بود،بدین مضمون :

كه یابن زیاد ! شیعیان من از مردم كوفه مرا نامه نوشتند و آگهى دادند كه پسر عقیل وارد كوفه گشته ولشكر براى حسین جمع مى كند چون نامه من به تو رسید بى تَاَنّى به جانب كوفه كوچ كن وابن عقیل رابه هر حیله كه مقدور باشد به دست آورده و در بندش كن یا اینكه او رابه قتل رسان ویااز كوفه بیرونش كن .

 

چون نامه یزید به ابن زیادپلید رسید همان وقت تهیّه سفر كوفه دید، عثمان برادرخود را در بصره نایب الحكومه خویش نمود. و روز دیگر بامسلم بن عمروباهلى و شریك بن اعور حارثى و حشم واهل بیت خود به سمت كوفه روانه شد چون نزدیك كوفه رسید صبركرد تا هوا تاریك شد آنگاه داخل شهر شد در حالتى كه عمامه سیاه برسرنهاده ودهان خود را بسته بود،و مردم كوفه چون منتظر قدوم امام مظلوم بودند در شبى كه ابن زیاد داخل كوفه مى شد گمان كردند كه آن حضرت است كه به كوفه تشریف آورده اظهار فرح وشادى مى كردند و پیوسته بر او سلام مى كردند ومرحبا مى گفتند و آن ملعون را به واسطه ظلمت و تغییر هیئت نمى شناختند تا آنكه از كثرت جمعیّت مسلم بن عمرو به غضب در آمد وبانگ زد برایشان وگفت :دور شوید اى مردم كه این عبیداللّه بن زیاد است ،پس مردم متفرّق شدند و آن ملعون خود را به قصرالاماره رسانید وداخل قصر شد وآن شب رابیتوته نمود. چون روز دیگر شد مردم را آگهى داد كه جمع شوند آنگاه بر منبر رفت وخطبه خواند وكوفیان را تهویل وتهدید نمود و از معصیت سلطان ، ایشان راسخت بترسانید ودر اطاعت یزید ایشان را وعده جایزه واحسان داد آنگاه از منبر فرود آمد و رؤ ساء قبائل و محلاّت را طلبید ومبالغه وتاءكید نمود كه هر كه را گمان برید كه در مقام خلاف ونفاق است با یزید، نام اورا نوشته و بر من عرضه دارید،واگر در این امر توانى وسُستى كنید خون و مال شما بر من حلال خواهد گردید .

 

و به روایت طبرى و ابوالفرج چون مسلم داخل باب خانه هانى شد پیغام فرستاد براى او كه بیرون بیا مرا با تو كارى است ،چون هانى بیرون آمد مسلم فرمود كه من به نزد تو آمده ام كه مرا پناه دهى ومیهمان خود گردانى ،هانى پاسخش داد كه مرابه امر سختى تكلیف كردى واگر نبود ملاحظه آنكه داخل خانه من شدى و اعتماد بر من نمودى دوست مى داشتم كه از من منصرف شوى لكن الحال غیرت من نگذارد كه ترا از دست دهم و ترا از خانه خویش بیرون كنم داخل شو ،پس مسلم داخل خانه هانى شد . (79)

 

وبه روایت سابقه چون مسلم داخل خانه هانى شد شیعیان در پنهانى به خدمت آن جناب مى رفتند و بااو بیعت مى كردند و ازهر كه بیعت مى گرفت او را سوگند مى داد كه افشاى راز ننماید، و پیوسته كار بدین منوال بود تا آنكه به روایت ابن شهر آشوب بیست و پنج هزار تن با او بیعت كردند وابن زیاد نمى دانست كه مسلم در كجااست و بدین جهت جاسوس قرار داده بود كه بر احوال مسلم اطّلاع یابند تا آنكه به تدبیر وِحیَل به واسطه غلام خود معقل مطّلع شد كه آن جناب در خانه هانى است و معقل هر روز به خدمت مسلم مى رفت و بر خفایاى احوال شیعیان آگهى مى یافت و به ابن زیاد خبر مى داد و چون هانى از عبیداللّه بن زیاد متوهّم بود تمارض نمود و به بهانه بیمارى به مجلس ابن زیاد حاضر نمى شد .

 

روزى ابن زیاد محمّدبن اشعث واسماءبن خارجه و عمروبن الحجّاج پدر زن هانى را طلبید وگفت : چه باعث شده كه هانى نزد من نمى آید؟ گفتند: سبب ندانیم جز آنكه مى گویند او بیمار است . گفت : شنیده ام كه خوب شده واز خانه بیرون مى آید و در دَرِ خانه خود مى نشیند واگر بدانم كه او مریض است به عیادت او خواهم رفت اینك شما بشتابید به نزد هانى و او را تكلیف كنید كه به مجلس من بیاید و حقوق واجبه مرا تضییع ننماید، همانا من دوست ندارم كه میان من و هانى كه از اشراف عرب است غبار كدورتى مرتفع گردد .

 

پس ایشان به نزد هانى رفتند و او را به هر نحوى كه بود به سمت منزل ابن زیاد حركت دادند، هانى در بین راه به اسماء، گفت : اى پسر برادر من از ابن زیاد خائف و بیمناكم ، اسماء گفت : مترس زیرا كه او بدى با تو در خاطر ندارد و او را تسلّى میداد تا آنكه هانى را به مجلس آن ملعون در آوردند به مكر و خدعه و تزو یر و حیله آن شیخ قبیله رانزد عبیداللّه آورند، چون نظر عبیداللّه به هانى افتاد گفت :

 

اَتتكَ بِخائنٍ رِجْلاُه ؛ مراد آن كه به پاى خود به سوى مرگ آمدى پس با او شروع كرد به عتاب و خطاب كه اى هانى ! این چه فتنه اى است كه در خانه خود بر پا كرده اى و با یزید در مقام خیانت بر آمده اى و مسلم بن عقیل را در خانه خود جا داده اى و لشكر و سلاح براى او جمع مى كنى و گمان مى كنى كه این مطالب بر ما پنهان و مخفى خواهد ماند .

 

هانى انكار كرد پس ابن زیاد، مَعْقِل را كه بر خفایاى حال هانى و مسلم بن عقیل مطّلع بود طلبید چون نظر هانى بر معقل افتاد دانست كه آن ملعون جاسوس ابن زیاد بوده و آن لعین را بر اسرار ایشان آگاه كرده و دیگر نتوانست انكار كند. لا جرم گفت : به خدا سوگند كه من مسلم را نطلبیده ام و به خانه نیاورده ام بلكه به جبر به خانه من آمده و پناه طلبید و من حیا كردم كه او را از خانه خود بیرون كنم اكنون مرا مرخص كن تا بروم و او را از خانه خود بیرون كنم تا هر كجا كه خواهد برود و از پس آن به نزد تو بر گردم و اگر خواسته باشى رهنى به تو بسپارم كه نزد تو باشد تا مطمئن باشى به برگشتن من به نزد تو؛ ابن زیاد گفت : به خدا قسم كه دست از تو بر ندارم او تا را به نزد من حاضر گردانى ، هانى گفت : به خدا سوگند هرگز نخواهد شد، من دخیل و مهمان خود را به دست تو دهم كه او را به قتل آورى ؛ و ابن زیاد مبالغه مى كرد در آوردن و او مضایقه مى كرد. پس چون سخن میان ایشان به طول انجامید مسلم بن عمر و باهلى برخاست و گفت : ایّها الا میر! بگذار تا من در خلوت با او سخن گویم و دست او را گرفته به كنار قصر برد و در مكانى نشستند كه ابن زیاد ایشان رامى دید و كلام ایشان را مى شنید، پس مسلم بن عمرو گفت : اى هانى ! ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را به كشتن مَدِه و عشیره و قبیله خود را در بلا میفكن ، میان مسلم و ابن زیاد و یزید رابطه قربت و خویشى است و او را نخواهند كشت ، هانى گفت : به خدا سوگند كه این ننگ را بر خود نمى پسندم كه میهمان خود را كه رسول فرزند رسول خدا است به دست دشمن دهم و حال آن كه من تندرست و توانا باشم و اعوان و یاوران من فراوان باشند، به خدا سوگند اگر هیچ یاور نداشته باشم مسلم را به او وا نخواهم گذاشت تا آن كه كشته شوم .

 

ابن زیاد چون این سخنان را بشنید هانى را به نزد خود طلبید چون او را به نزدیك او بردند هانى را تهدید كرد و گفت : به خدا سوگند كه اگر در این وقت مسلم را حاضر نكنى فرمان دهم كه سر از تنت بردارند، هانى گفت : ترا چنین قوّت و قدرت نیست كه مرا گردن زنى چه اگر پیرامون این اندیشه گردى در زمان سراى تو را با شمشیرهاى برهنه حصار دهند و ترا به دست طایفه مَذْحِج كیفر فرمایند، و چنان گمان مى كرد كه قوم و قبیله او با او همراهى دارند و در حمایت او سستى نمى نمایند، ابن زیاد گفت : و الهفاه عَلَیْكَ اَبا الْبارِقَهِ تُخَوفُنى ؛گفت : مرا به شمشیرهاى كشیده مى ترسانى . پس امر كرد كه هانى را نزدیك او آوردند. پس با آن چوب كه در دست داشت بر رو و بینى او بسیار زد تا بینى هانى شكست و خون بر جامه هاى او جارى شد و گوشت صورت او فرو ریخت تا چندان كه آن چوب شكست و هانى دلیرى كرده دست زد به قائمه شمشیر یكى از اعوانى كه در خدمت ابن زیاد بود و خواست آن شمشیر را به ابن زیاد بكشد آن مرد طرف دیگر آن تیغ را گرفت و مانع شد كه هانى تیغ براند، ابن زیاد كه چنین دید بانگ بر غلامان زد كه هانى را بگیرید و بر زمین بكشید و ببرید، غلامان او را بگرفتند و كشیدند و در اُطاقى از بیوت خانه اش افكندند و در بر او بستند، چون اسماءبن خارجه و به روایت شیخ مفید حسّان بن اسماء این حالت را مشاهده كرد روى به ابن زیاد آورد و گفت : تو ما را امر كردى و رفتیم و این مرد را به حیله آوردیم اكنون با او غدر نموده این نحو رفتار مى نمائى ؟! ابن زیاد از كلام او در غضب شد و امر كرد كه او را مشت بر سینه زدند و به ضرب مشت و سیلى او را نشانیدند. و در این وقت محمّدبن الاشعث برخاست و گفت : امیر مؤ دّب ما است آنچه خواهد بكند ما به كرده او راضى مى باشیم . پس خبر به عمروبن حجّاج رسید كه هانى كشته گشته ، عمرو قبیله مَذْحج را جمع كرد و قصر الاماره آن لعین را احاطه كرد و فریاد زد كه منم عمروبن حجّاج اینك شجاعان قبیله مَذْحج جمع شدند و طلب خون هانى مى نمایند ابن زیاد متوهّم شد، شُریح قاضى را فرمان كرد كه به نزد هانى رو و او را دیدار كن آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است و كشته نگشته است . شُریح چون به نزد هانى رفت دید كه خون از روى او جارى است و مى گوید كجایند قبیله و خویشان من اگر ده نفر از ایشان به قصر در آیند مرا از چنگ ابن زیاد برهانند. پس شُریح از نزد هانى بیرون شد و مردم را آگهى داد كه هانى زنده است و خبر قتل او دروغ بوده ، چون قبیله او بدانستند كه او زنده است خدا را حمد نموده و پراكنده شدند .

 

و چون خبر هانى به جناب مسلم رسید امر كرد كه در میان اصحاب خود ندا كنند كه بیرون آئید از براى قتال بى وفایان كوفه چون صداى را شنیدند بر دَرِ خانه هانى جمع شدند مسلم بیرون آمد براى هر قبیله عَلَمى ترتیب داد در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زیاد تنگ شد و زیاده از پنجاه نفر در دارالا ماره با او نبودند و بعضى از یاوران او كه بیرون بودند راهى نمى یافتند كه به نزد او روند پس ‍اصحاب مُسلم قصر الاماره را در میان گرفتند و سنگ مى افكندند و بر ابن زیاد و مادرش دشنام مى دادند. ابن زیاد چون شورش كوفیان را دید، كثیربن شهاب را به نزد خود طلبید و گفت : ترا در قبیله مَذْحج دوستان بسیار است از دارالاماره بیرون شوبا هر كه ترا اطاعت نماید از مَذْحج مردم را از عقوبت یزید و سوُء عاقبت حرب شدید بترسانید و در معاونت مُسلم ایشان را سُست گردانید، و محمّدبن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبیله كِنْدَه در نزد خود جمع كند و رایت امان بگشاید و ندا كند كه هر كه در تحت این رایت درآید به جان و مال و عِرْض در امان باشد .

 

و همچنین قعقاع ذهلى و شَبَت بن رِبعى و حَجّاربن الجبر و شمرذى الجوشن را براى فریب دادن آن بى وفایان غدّار بیرون فرستاد .

 

پس محمّدبن اشعث عَلَمى بلند كرد و جمعى برگرد آن جمع شدند و آن گروه دیگر به وساوس شیطانى مردم را از موافقت مسلم پشیمان مى كردند و جمعیّت ایشان را به تفرّق مبدّل مى گردانیدند تا آنكه گروهى بسیار از آن غدّاران را گرد آوردند و از راه عقب قصر به دارالاماره در آمدند .

 

و چون ابن زیاد كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد عَلَمى براى شَبثَبن رِبعْى ترتیب داد و او را با گروهى از منافقان بیرون فرستاد و اشراف كوفه و بزرگان قبایل را امر كرد كه بر بام قصر بر آمده و اتباع مسلم را ندا كردند كه اى گروه بر خود رحم كنید و پراكنده شوید كه اینك لشكرهاى شام مى رسند و شما را تاب ایشان نیست و اگر اطاعت كنید، امیر متعهّد شده است كه عذر شما را از یزید بخواهد و عطاهاى شما را مضاعف گرداند، و سوگند یاد كرده است كه اگر متفّرق نشوید چون لشكرهاى شام برسند مردان شما را به قتل آورند و بى گناه را به جاى گناهكار بكشند و زنان و فرزندان شما بر اهل شام قسمت شود .

 

و كثیربن شهاب و اشرافى كه با ابن زیاد بودند نیز از این نحو كلمات مردم را تخویف و انذار مى دادند تا آنكه نزدیك شد غروب آفتاب ، مردم كوفه را این سخنان وحشت آمیز دهشت انگیز شد بناى نفاق و تفرّق نهادند .

 

مُتفّرق شدن كوفیان بى وَفااز دور مُسْلِم بنعَقیل رحمه اللّه

 

اَبُومِخْنَف از یونس بن اسحاق روایت كرده و او از عبّاس جدلى كه گفت : ما چهار هزار نفر بودیم كه با مسلم بن عقیل براى دفع ابن زیاد خروج كردیم هنوز به قصر الاماره نرسیده بودیم كه سیصد نفر شدیم یعنى به این نحو مردم از دور مسلم متفرّق شدند . (80)

بالجمله ؛ مردم كوفه پیوسته از دور مسلم پراكنده مى شدند و كار به جائى رسید كه زنها مى آمدند و دست فرزندان یا برادران خویش را گرفته و به خانه مى بردند، و مردان مى آمدند و فرزندان خود را مى گفتند كه سر خویش گیرید و پى كار خود روید كه چون فردا لشكر شام رسد ما تاب ایشان نیاوریم ، پس پیوسته مردم ، از دور مسلم پراكنده شدند تا آنكه وقت نماز شد و مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد، در حالتى كه از آن جماعت انبوه با او باقى نمانده جز سى نفر، مسلم چون این نحو بى وفائى از كوفیان دید خواست از مسجد بیرون آید هنوز به باب كِنْدَه نرسیده بود كه در مرافقت او زیاده از ده كس موافقت نداشت ، چون پاى از در كِنْدِه بیرون نهاد هیچ كس با او نبود و یك تنه ماند، پس آن غریب مظلوم نگاه كرد یك نفر ندید كه او را به جائى دلالت كند یا او را به منزل خود برد یا او را معاونت كند اگر دشمنى قصد او نماید .

پس متحیّرانه در كوچه هاى كوفه مى گردید و نمى دانست كه كجا برود تا آنكه عبور او به خانه هاى بنى بَجیلَه از جماعت كِنْدَه افتاد چون پاره اى راه رفت به در خانه طَوْعَه رسید و او كنیز اشعث بن قیس بود كه او را آزاد كرده بود و زوجه اسید خضرمى گشته بود و از او پسرى به هم رسانیده بود، و چون پسرش به خانه نیامده بود طَوْعَه بر در خانه به انتظار او ایستاده بود، جناب مسلم چون او را دید نزدیك او تشریف برد و سلام كرد طوعه جواب سلام گفت پس مسلم فرمود :

یا اَمَةَ اللّهِ اِسْقنی ماَّءً .

 

شعر :

 

غریب كوفه با چشم پراختر بدان زن گفت كاى فرخنده مادر

 

مرا سوز عطش بربوده از تاب رَسان بر كام خشكم قطره آب

 

مرا به شربت آبى سیراب نما، طَوْعَه جام آبى براى آن جناب آورد، چون مسلم آب آشامید آنجا نشست ، طوعه ظرف آب را برد به خانه گذاشت و برگشت دید آن حضرت را كه در خانه او نشسته گفت : اى بنده خدا! مگر آب نیاشامیدى ؟ فرمود: بلى . گفت : بر خیز و به خانه خود برو، مسلم جواب نفرمود، دوباره طوعه كلام خود را اعاده كرد همچنان مسلم خاموش بود تا دفعه سوم آن زن گفت : سُبْحان اللّه ، اى بنده خدا! بر خیز به سوى اهل خود برو؛ چه بودن تو در این وقت شب بر در خانه من شایسته نیست و من هم حلال نمى كنم براى تو :

 

شعر :

 

شب است و كوفه پر آشوب و تشویش روان شو سوى آسایشگه خویش

 

مسلم بر خاست فرمود: یا اَمَة اللّه ! مرا در این شهر خانه و خویشى و یارى نیست غریبم و راه به جائى نمى برم آیا ممكن است به من احسان كنى ومرا در خانه خود پناه دهى و شاید من بعد از این روز مكافات كنم ترا،عرضه كرد قضیّه شما چیست ؟ فرمود :من مُسلم بن عقیلم كه این كوفیان مرا فریب دادند و از دیار خود آواره كردند ودست از یارى من برداشتند و مرا تنها و بى كس گذاشتند ،طوعه گفت :توئى مسلم ؟!فرمود بلى . عرض كرد:بفرما داخل خانه شو؛پس او را به خانه آورد و حجره نیكو براى او فرش كرد وطعام براى آن جناب حاضر كرد، مسلم میل نفرمود، آن زن مؤ منه به قیام خدمت اشتغال داشت ، پس زمانى نگذشت پسرش بلال به خانه آمد چون دید مادرش به آن حجره رفت و آمد بسیار مى كند در خاطرش گذشت كه مطلب تازه اى است لهذا از مادر خویش از سبب آن حال سؤ ال نمود مادرش خواست پنهان دارد پسر اصرار والحاح كرد، طَوْعَه خبر آمدن مُسلم رابه او نقل كرد واو را سوگند دادكه افشاء آن راز نكند، پس بلال ساكت گردید وخوابید .

 

وامّا ابن زیاد لَعین چون نگریست كه غوغا وغُلواى (بالضّم وفتح اللاّم ویسكن ،سركشى واز حدّ در گذشتن) اصحاب مسلم دفعةً واحده فرونشست با خود اندیشید كه مبادا مسلم با اصحاب خویش در كید وكین من مكرى نهاده باشند تامُغافِصَةً بر من بتازند وكار خود را بسازند و بیمناك بود كه دَرِ دارالاماره بگشاید واز براى نماز به مسجد در آید .

 

لاجرم مردم خویش را فرمان داد كه از بام مسجد تختهاى سقف راكنده وروشن كنند وملاحظه نمایند مبادا مسلم واصحابش در زیر سقفها وزوایاى مسجد پنهان شده باشند، آنهابه دستور العمل خویش رفتار كردند وهرچه كاوش نمودند خبرى از مسلم نجستند،ابن زیاد را خبر دادند كه مردم متفرّق شده اند و كسى در مسجد نیست ، پس آن لعین امر كردكه باب سدّه را مفتوح كردند و خود با اصحاب خویش داخل مسجد شد و منادى او در كوفه ندا كرد كه هر كه از بزرگان و رؤ ساء كوفه به جهت نماز خفتن در مسجد حاضر نشود خون او هدر است .پس در اندك وقتى مسجد از مردم مملو شد پس نماز راخواند وبر منبر بالا رفت بعداز حمد و ثنا گفت : همانا دیدید اى مردم كه ابن عقیل سفیه جاهل چه مایه خلاف و شقاق انگیخت ، اكنون گریخته است پس هر كسى كه مسلم در خانه او پیدا شود و ما را خبر نداده باشد جان و مال او هدر است و هر كه او را به نزد ما آورد بهاى دیت مسلم را به او خواهم داد و ایشان را تهدید و تخویف نمود .

 

پس از آن رو كرد به حُصَیْن بن تَمیم وگفت . اى حُصَیْن ! مادرت به عزایت بنشیند اگر كوچه هاى كوفه را محافظت نكنى و مسلم فرار كند، اینك ترا مسلّط برخانه هاى كوفه كردم و داروغه گرى شهر را به تو سپردم ، غلامان واتباع خود رابفرست كه كوچه و دروازه هاى شهر را محافظت نمایند تا فردا شود خانه ها را گردش نموده و مسلم را پیدا كرده حاضرش ‍نمایند .

پس از منبر به زیر آمد و داخل قصر گردید، چون صبح شد آن ملعون در مجلس نشست و مردم كوفه را رخصت داد كه داخل شوند و محمّد بن اشعث را نوازش نموده در پهلوى خود جاى داد، پس در آن وقت پسر طوعه به در خانه ابن زیاد آمد و خبر مسلم را به عبدالرّحمن پسر محمّد اشعث داد، آن ملعون به نزد پدر خود شتافت و این خبر را آهسته به او گفت ، ابن زیاد چون در جنب محمّد اشعث جاى داشت بر مطلب آگهى یافت پس محمّد را امر كرد كه برخیزد و برود و مسلم را بیاورد و عبیداللّه بن عبّاس سلمى را با هفتاد كس از قبیله قیس همراه او كرد .

 

پس آن لشكر آمدند تا در خانه طوعه رسیدند مسلم چون صداى پاى اسبان را شنید دانست كه لشكر است و به طلب اوآمده اند، پس شمشیر خود را برداشت وبه سوى ایشان شتافت آن بى حیاها در خانه ریختند آن جناب برایشان حمله كرد وآنها را ازخانه بیرون نمود باز لشكر بر او هجوم آوردند مسلم نیز بر ایشان حمله نمود و از خانه بیرون آمد .

 

ودر كامل بهائى است كه چون صداى شیهه اسبان به گوش مسلم رسید مُسلم دعا مى خواند دعا را به تعجیل به آخر رسانید وسلاح بپوشید وگفت : آنچه برتو بود اى طَوْعَه از نیكى كردى واز شفاعت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم نصیب یافتى ، من دوش در خواب بودم عمّم امیرالمؤ منین علیه السّلام را دیدم مرا فرمود: فرداپیش من خواهى بود . (81)

 



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:43 ب.ظ

و مسعُودى و ابوالفرج گفته اند: چون مسلم از خانه بیرون شد وآن هنگامه واجتماع كوفیان را دید ونظاره كرد كه مردم از بالاى بامها سنگ بر او مى زنند و دسته هاى نى را آتش زده بر بدن او فرو مى ریزند فرمود :

 

اَكُلّما اَرى مِنَ الاَجْلابِ لِقَتْلِ ابْنِ عَقیلٍ یا نَفْسُ اُخْرُجی اِلَى الَمْوتِ الَّذی لَیْسَ مِنْهُ مَحیصٌ؛. یعنى آیا این هنگامه واجتماع لشكر براى ریختن خون فرزند عقیل شده ؟اى نفس بیرون شو به سوى مرگى كه از او چاره و گریزى نیست ،پس با شمشیر كشیده در میان كوچه شد و بر كوفیان حمله كرد و به كارزار مشغول شدو رجز خواند .

 

شعر :

 

اَقْسَمْتُ لا اُقْتَلُ اِلاّحُرّاً وَاِنْ رَاَیْتُ المَوْتَ شَیْئانُكْراً

 

كُلُّ امْرِءٍ یَوْماًمُلاقٍ شَرّاً اَوْ یَخْلُطَ الْبارِد سُخْناً مُرّاً

 

رُدَّ شعاعِ (82) النَفْسِ فَاسْتَقَرّا اَخافُ اَنْ اُكْذَبَ اَوْ اُغَرّا (83)

 

مبارزه مسلم رحمه اللّه با كوفیان :

 

علاّمه مجلسى رحمه اللّه در جلاء فرموده كه چون مسلم صداى پاى اسبان را شنید دانست كه به طلب او آمدند

 

گفت : اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت و از خانه بیرون آمد چون نظرش بر ایشان افتاد شمشیر خود را كشید و بر ایشان حمله آورد و جمعى از ایشان را بر خاك هلاك افكند و به هر طرف كه رو مى آورد از پیش او مى گریختند تا آنكه در چند حمله چهل و پنج نفر ایشان را به عذاب الهى واصل گردانید، و شجاعت و قوّت آن شیر بیشه هیجاء به مرتبه اى بود كه مردى را به یك دست مى گرفت و بر بام بلند مى افكند تا آنكه بكر بن حمران ضربتى بر روى مكرّم او زد و لب بالا و دندان او را افكند و باز آن شیر خدا به هر سو كه رو مى آورد كسى در برابر او نمى ایستاد چون از محاربه او عاجز شدند بر بامها بر آمدند و سنگ و چوب بر او مى زدند و آتش برنى مى زدند و بر سر آن سرور مى انداختند، چون آن سیّد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حیات خود ناامید گردید شمشیر كشید و بر آن كافران حمله كرد و جمعى را از پا درآورد .

 

چون ابن اشعث دید كه به آسانى دست بر او نمى توان یافت گفت : اى مسلم ! چرا خود را به كشتن مى دهى ما ترا امان مى دهیم و به نزد ابن زیاد مى بریم و او اراده قتل تو ندارد مسلم گفت : قول شما كوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بى دین وفا نمى آید، چون آن شیر بیشه هیجاء از كثرت مقاتله اعداء و جراحتهاى آن مكّاران بى وفا مانده شد و ضعف و ناتوانى بر او غالب گردید ساعتى پشت به دیوار داد .

 

چون ابن اشعث بار دیگر امان بر او عرض كرد به ناچار تن به امان در داد با آنكه مى دانست كه كلام آن بى دینان را فروغى از صدق نیست به ابن اشعث گفت : كه آیا من در امانم ؟ گفت : بلى . پس به رفیقان او خطاب كرد آیا مرا امان داده اید؟ گفت : بلى دست از محاربه برداشت و دل بر كشته شدن گذاشت .

 

و به روایت سیّد بن طاوس هر چند امان بر او عرض كردند قبول نكرده در مقاتله اعدا اهتمام مى نمود تا آنكه جراحت بسیار یافت و نامردى از عقب او در آمد ونیزه بر پشت او زد و او را به روى انداخت آن كافران هجوم آوردند و او را دستگیر كردند انتهى . (84) پس استرى آوردند و آن حضرت را بر او سوار كردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود ماءیوس شد و اشك از چشمان نازنینش جارى شد و فرمود: این اوّل مكر و غدر است كه با من نمودید، محمّد بن اشعث گفت : امیدوارم كه باكى بر تو نباشد، مسلم فرمود: پس ‍امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد بر كشید و سیلاب اشك (85) از دیده بارید و گفت : اَنّالِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجعُونَ .

 

عبداللّه بن عبّاس سلمى گفت : اى مسلم ! چرا گریه مى كنى آن مقصد بزرگى كه تو در نظر دارى این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست . گفت : گریه من براى خودم نیست بلكه گریه ام بر آن سیّد مظلوم جناب امام حسین علیه السّلام و اهل بیت او است كه به فریب این منافقان غدّار از یار و دیار خود جدا شده اند و روى به این جانب آورده اند نمى دانم بر سر ایشان چه خواهد آمد .

 

پس متو جّه ابن اشعث گردید و فرمود: مى دانم كه بر امان شما اعتمادى نیست و من كشته خواهم شد، التماس دارم كه از جانب من كسى بفرستى به سوى حضرت امام حسین علیه السّلام كه آن جناب به مكر كوفیان و وعده هاى دروغ ایشان ترك دیار خود ننماید و بر احوال پسر عّم غریب و مظلوم خود مّطلع گردد؛ زیرا میدانم كه آن حضرت امروز یا فردا متوجّه این جانب مى گردد، و به او بگوید كه پسر عمّت مسلم مى گوید كه از این سفر برگرد پدر و مادرم فداى تو باد كه من در دست كوفیان اسیر شدم و مترصّد قتلم و اهل كوفه همان گروهند كه پدر تو آرزوى مرگ مى كرد كه از نفاق ایشان رهائى یابد؛ ابن اشعث تعهّد كرد. پس مسلم را به در قصر ابن زیاد برد و خود داخل قصر شد و احوال مسلم را به عرض آن ولد الزّنا رسانید. ابن زیاد گفت : تو را با امان چه كار بود من ترا نفرستادم كه او را امان بدهى ، ابن اشعث ساكت ماند .

 

چون آن غریق بحر محنت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگى بر او غلبه كرده بود و اكثر اعیان كوفه بر در دارالا ماره نشسته منتظر اذن بار بودند در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر كوزه اى از آب سرد كه بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان كرده و فرمود: جرعه آبى به من دهید، مسلم بن عمرو گفت : اى مسلم ! مى بینى آب این كوزه را چه سرد است به خدا قسم كه قطره اى از آن نخواهى چشید تا حمیم جهنّم را بیاشامى ، جناب مسلم فرمود: واى بر تو كیستى تو؟ گفت : من آن كسم كه حقّ را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم هنگامى كه تو عصیان او نمودى ، منم مسلم بن عمرو باهلى .

 

حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چقدر بد زبان و سنگین دل وجفا كار مى باشى هر آینه تو سزاوارترى از من به شُرب حمیم و خلود در جحیم .

 

پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگى تكیه بر دیوار كرد و نشست ، عمروبن حریث بر حال مسلم رقّتى كرد غلام خود را فرمان داد كه آب براى مسلم بیاورد و آن غلام كوزه پر آب با قدحى نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آب را ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد .

 

در مرتبه سوم خواست كه بیاشامد دندانهاى ثنایاى او در قدح ریخت . مسلم گفت : اْلحَمْدُ لِلِّهِ لوْ كانَ مِنَ الرِّزْقِ اْلَمقْسُوم لَشَرِبتُهُ. گفت : گویا مقدور نشده است كه من از آب دنیا بیاشامم .

در این حال رسول ابن زیاد آمد مسلم را طلبید، آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد سلام نكرد یكى از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد كه بر امیر سلام كن ، فرمود: واى بر تو! ساكت شو سوگند به خدا كه او بر من امیر نیست ، و به روایت دیگر فرمود: اگر مرا خواهد كشت سلام كردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد كشت بعد از این سلام من بر او بسیار خواهد شد، ابن زیاد گفت : خواه سلام بكنى و خواه نكنى من تو را خواهم كشت . پس مسلم فرمود: چون مرا خواهى كشت بگذار كه یكى از حاضرین را وصىّ خود كنم كه به وصیّتهاى من عمل نماید، گفت : مهلت ترا تا وصیت كنى ، پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عُمر بن سعد كرده گفت : میان من و تو قرابت و خویشى است من به تو حاجتى دارم مى خواهم وصیّت مرا قبول كنى ، آن ملعون براى خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد .

شعر :

 

عبیداللّه گفت اى بى حمّیت ز مسلم كن قبول این وصیّت

 

اى عُمر! مسلم با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصّیت او امتناع مى نمایى بشنو هر چه مى گوید. عُمر چون از ابن زیاد دستور یافت دست مسلم را گرفت به كنار برد، مسلم گفت : وصّیت هاى من آن است كه :

 

اولاً من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشیر و زره مرا بفروش ‍و قرض مرا ادا كن .

دوم آنكه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبى و دفن نمائى .

سوّم آنكه به حضرت امام حسین علیه السّلام بنویسى كه به این جانب نیاید چون كه من نوشته ام كه مردم كوفه با آن حضرت اند و گمان مى كنم كه به این سبب آن حضرت به طرف كوفه مى آید؛ پس عمر سعد تمام وصیتهاى مسلم را براى ابن زیاد نقل كرد، عبیداللّه كلامى گفت كه حاصلش آن است كه اى عُمر تو خیانت كردى كه راز او را نزد من افشا كردى امّا جواب وصیّتهاى او آن است كه ما را با مال او كارى نیست هر چه گفته است چنان كن ، و امّا چون او را كشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم كرد .

 

و به روایت ابو الفرج ابن زیاد گفت : امّا در باب جثّه مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم كرد چون كه او را سزاوار دفن كردن نمى دانم به جهت آنكه با من طاغى و در هلاك من ساعى بود .

امّا حسین اگر او اراده ما ننماید ما اراده او نخواهیم كرد، پس ابن زیاد رو به مسلم كرد و به بعضى كلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب كرد مسلم هم با كمال قوّت قلب جواب او را مى داد و سخنان بسیار در میان ایشان گذشت تا آخر الا مر ابن زیاد - علیه اللّعنة ولد الزّنا - ناسزا به او و حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام و عقیل گفت ، پس ‍بكر بن حمران را طلبید (86) و این ملعون را مسلم ضربتى بر سرش زده بود پس او را امر كرد كه مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن ، مسلم گفت به خدا قسم اگر در میان من و تو خویشى و قرابتى بود حكم به قتل من نمى كردى . (87)

 

و مراد آن جناب از این سخن آن بود كه بیا گاهاند كه عبیداللّه و پدرش ‍زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبى و نژادى از قریش ندارند. پس بكر بن حمران لعین دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثناى راه زبان آن مقرّب درگاه به حمد و ثناء و تكبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم جارى بود و با حقّ تعالى مناجات مى كرد و عرضه مى داشت كه بارالها تو حكم كن میان ما و میان این گروهى كه ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یارى ما برداشتند پس بكر بن حمران - لعنة اللّه علیه - آن مظلوم را در موضعى از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنین به زمین افتاد پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افكند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیداللّه شتافت . آن ملعون پرسید كه سبب تغییر حال تو چیست ؟ گفت : در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبى را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان مى گزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا به حال چنین نترسیده بودم ، آن شقى گفت : چون مى خواستى به خلاف عادت كار كنى دهشت بر تو مستولى گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته :

 

شعر :

 

چه شد خاموش شمع بزم ایمان بیاوردند هانى را ز زندان

 

گرفتندش سر از پیكر به زودى به جرم آن كه مهماندار بودى

 

پس ابن زیاد هانى را براى كشتن طلبید و هر چند محمّد بن اشعث و دیگران براى او شفاعت كردند سودى نبخشید، پس فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانى كه گوسفندان را به بیع و شرا در مى آورند گردن زنند، پس هانى را كتف بسته از دارالا ماره بیرون آوردند و او فریاد بر مى داشت كه وامَذْحِجاهُ وَ لا مَذحِجَ لِىَ الیَوْم یا مَذْحِجاهُ وَ اَیْنَ مَذْحِجُ .

از حبیب السِیَّر نقل است كه هانى بن عروه (88) از اشراف كوفه و اعیان شیعه بشمار مى رفت و روایت شده كه به صحبت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم تشرّف جسته و در روزى كه شهید شد هشتاد و نه سال داشت (89) . و در مروج الذّهب مسعودى است (90) كه تشخّص و اعیانیّت هانى چندان بود كه چهار هزار مرد زره پوش با او سوار مى شد و هشت هزار پیاده فرمان پذیر داشت و چون اَحْلاف یعنى هم عهدان و هم سوگندان خود را از قبیله كِنْدَه و دیگر قبائل دعوت مى كرد سى هزار مرد زره پوش او را اجابت مى نمودند این هنگام كه او را به جانب بازار براى كشتن مى بردند چندان كه صیحه مى زد و مشایخ قبائل را به نام یاد مى كرد و وامَذْحِجاهُ مى گفت هیچ كس او را پاسخ نداد لاجرم قوّت كرد و دست خود را از بند رهائى داد و گفت : آیا عمودى یا كاردى یا سنگى یا استخوانى نیست كه من با آن جدال و مدافعه كنم ، اعوان ابن زیاد كه چنین دیدند به سوى او دویدند و او را فرو گرفتند و این دفعه او را سخت ببستند و گفتند: گردن بكش ! گفت : من به عطاى جان خود سخىّ نیستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم كرد پس یك تن غلام ابن زیاد كه رشید تركى نام داشت ضربتى بر او زد و در او اثر نكرد هانى گفت : اِلَى اللّهِ الْمعاد اللّهم اِلى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوانِكَ ؛

 

یعنى بازگشت همه به سوى خدا است ،خداوندا! مرا ببر به سوى رحمت و خشنودى خود، پس ضربتى دیگر زد و او را به رحمت الهى واصل گردانید .

 

وچون مسلم وهانى كشته گشتند به فرمان ابن زیاد، عبدالاعلى كلبى را كه از شجعان كوفه بود و در روز خروج مسلم به یارى مسلم خروج كرده بود و كثیربن شهاب او را گرفته بود، و عمارة بن صلَخت ازدى را كه او نیز اراده یارى مسلم داشت ودستگیر شده بود هردو را آوردند وشهید كردند .

 

وموافق روایت بعضى از مقاتل معتبره ،ابن زیاد امر كرد كه تن مسلم وهانى را به گرد كوچه وبازار بگردانیدند و در محلّه گوسفند فروشان به دار زدند. وسبط بن الجوزى گفته كه بدن مسلم را در كناسه به دار كشیدند. وبه روایت سابقه چون قبیله مَذْحِج چنین دیدند جُنْبشى كردند و تن ایشان را از داربه زیر آوردند و بر ایشان نماز گزاردند وبه خاك سپردند . (91) پس ابن زیاد سرمسلم را به نزد یزید فرستاد و نامه ا به یزید نوشت و احوال مسلم و هانى را در آن درج كرد، چون نامه و سرها به یزید رسید شاد شد وامر كرد تا سر مسلم و هانى را بر دروازه دمشق آویختند وجواب نامه عبیداللّه را نوشت وافعال او را ستایش كردو اورا نوازش بسیار نمود ونوشت كه شنیده ام حسین علیه السّلام متوجّه عراق گردیده است باید كه راهها را ضبط نمائى ودر ظفر یافتن به او سعى بلیغ به عمل آورى و به تهمت وگمان ،مردم را به قتل رسانى و آنچه هر روز سانح مى شود براى من بنویسى . وخروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذى الحجّه بود وشهادت او در روز چهارشنبه نهم كه روز عرفه باشد واقع شد .

 

وابو الفرج گفته مادَر مسلم ام ولد بود و علیّه نام داشت وعقیل اورا در شام ابتیاع نموده بود . (92)

مؤ لّف گوید: كه عدد اولاد مسلم رادر جائى نیافتم ، لكن آنچه بر آن ظفر یافتم پنج تن شمار آوردم .

نخستین :عبداللّه بن مسلم كه اوّل شهید از اولاد ابو طالب است در واقعه طَفّ بعد از علّى اكبر و مادَرِ او رقیّه دختر امیرالمؤ منین علیه السّلام است .

 

دوّم : محمّدومادَرِ او امّ ولد است و بعد از عبداللّه در كربلا شهید گشت .

 

و دوتن دیگر از فرزندان مسلم به روایت مناقب قدیم ، محمّد و ابراهیم است كه مادَرِایشان از اولاد جعفر طیّار مى باشد، و كیفیّت حبس و شهادت ایشان بعد از این به شرح خواهد رفت .

فرزند پنجم : دختركى سیزده ساله به روایت اعثم كوفى و او با دختران امام حسین علیه السّلام درسفر كربلا مصاحبت داشت .

 

و بدان كه مسلم بن عقیل را فضیلت وجلالت افزون است از آنكه در این مختصر ذكرشود كافى است در این مقام ملاحظه حدیثى كه در آخر فصل پنجم از باب اوّل به شرح رفت ومطالعه كاغذى كه حضرت امام حسین علیه السّلام به كوفیان در جواب نامه هاى ایشان نوشت وقبر شریفش در جنب مسجد كوفه واقع وزیارتگاه حاضر وبادى وقاصى ودانى است .

 

و سیّدبن طاوس از براى او دو زیارت نقل فرمود واحقر هردو زیارت را در كتاب هدیة الزّائرین نقل نمودم . (93) و قبر هانى رحمه اللّه مقابل قبر مسلم واقع است .

 

و عبداللّه بن زبیر اسدى ، هانى و مسلم را مرثیه گفته در اشعارى كه صدر آن این است :

 

 

شعر :

 

فَاِنْ كُنْت لاتَدرینَ مَا الْمُوتُ فَانْظُرى اِلى ِالى هانِی فى السّوقِ وَابْنِ عَقیلٍ

 

وَاِنّى لاََ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ الّسادَةِالجَلیلِفى رِثاءِ مُسْلِمِ بْنِ عقیلٍ :

 

شعر :

 

سَقَتْكَ دَماً یا بْنَ عَمِّ الْحُسَیْنِ مَدامِعُ شیعَتِكَ السّافِحَة

 

وَ لا بَرِحَتْ هاطِلاتُ الدُّمُوعِ تُحَیِّكَغادِیَةًرائِحَةً

 

لاِ نّكَ لَم تُرْوَ مِنْ شَرْبَةٍ ثنایاكَ فیها غَدَتْ طائِحَةً (94)

 

رَمُوكَ مِنَ الْقَصْرِ اِذْ اَوْ ثَقُوكَ فَهَلْ سَلِمَتْ فیكَ مِنْ جارِحَةٍ

 

تَجُرُّ بِاَسْواقِهِمْ فِى الْحِبالِ اَلَسْتَ اَمیرَ هُمُ الْبارحَة

 

اَتَقضى وَ لَمْ تَبْكِكَ الْباكیاتُ اَمالَكَ فِى الْمِصْر مِن نائِحة

 

لَئنْ تِقْضِ نَحْباً فَكَمْ فى زَرُوْد (95) عَلَیْكَ العَشیّةُ مِنْ صائحةٍ



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:42 ب.ظ

فصل پنجم : در كیفیت اسیرى و شهادت طفلان مسلم

چون ذكر شهادت مسلم شد مناسب دیدم كه شهادت طفلان او را نیز ذكر كنم اگر چه واقعه شهادت آنها بعد از یك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده ؛ شیخ صدوق به سند خود روایت كرده از یكى از شیوخ اهل كوفه كه گفت : چون امام حسین علیه السّلام به درجه رفیعه شهادت رسید اسیر كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقیل و آوردند ایشان را نزد ابن زیاد، آن ملعون طلبید زندانبان خود را و امر كرد او را كه این دو طفل را در زندان كن و بر ایشان تنگ بگیر و غذاى لذیذ و آب سرد به ایشان مده آن مرد نیز چنین كرده و آن كودكان در تنگناى زندان به سر مى بردند و روزها روزه مى داشتند، و چون شب مى شد دو قرص نان جوین با كوزه آبى براى ایشان پیرمرد زندانى مى آورد و به آن افطار مى كردند تا مدّت یك سال حبس ایشان به طول انجامید، پس از این مدّت طویل یكى از آن دو برادر دیگرى را گفت كه اى برادر مدّت حبس ما به طول انجامید و نزدیك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسیده و بالى شود پس هرگاه این پیرمرد زندانى بیاید حال ما را براى او نقل كن و نسبت ما را به پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به او بگو تا آنكه شاید بر ما توسعه دهد، پس هنگامى كه شب داخل شد آن پیرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اى شیخ ! محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را مى شناسى ؟ گفت : بلى چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پیغمبر من است ! گفت : جعفر بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : بلى ، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طیران كند. آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پیغمبر من است .آنگاه فرمود: اى شیخ ! ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم ، ما دو طفل مسلم بن عقیلیم اینك در دست تو گرفتاریم این قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار. شیخ چون این سخنان را بشنید بر روى پاى ایشان افتاد و مى بوسید و مى گفت : جان من فداى جان شما اى عترت محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلم این در زندان است گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهید تشریف ببرید .

پس چون تاریكى شب دنیا را فرا گرفت آن پیرمرد آن دو قرص نان جوین را با كوزه آب به ایشان داد و ایشان را ببرد تا سر راه و گفت : اى نوردیدگان ! شما را دشمن بسیار است از دشمنان ایمن مباشید پس شب را سیر كنید و روز پنهان شوید تا آنكه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرماید. پس آن دو كودك نورس در آن تاریكى شب راه مى پیمودند تا هنگامى كه به منزل پیر زنى رسیدند پیر زن را دیدند نزد در ایستاده از كثرت خستگى دیدار او را غنیمت شمرده نزدیك او شتابیدند و فرمودند: اى زن ! ما دو طفل صغیر و غریبیم و راه به جائى نمى بریم چه شود بر ما منّت نهى و ما را در این تاریكى شب در منزل خود پناه دهى چون صبح شود از منزلت بیرون شویم و به طریق خود رویم ؟ پیرزن گفت : اى دو نوردیدگان ! شما كیستید كه من بوى عطرى از شما مى شنوم كه پاكیزه تر از آن بوئى به مشامم نرسیده ؟ گفتند: ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم كه از زندان ابن زیاد گریخته ایم . آن زن گفت : اى نوردیدگان من ! مرا دامادى است فاسق و خبیث كه در واقعه كربلا حضور داشته مى ترسم كه امشب به خانه من آید و شما را در اینجا ببیند و شما را آسیبى رساند. گفتند: شب است و تاریك است و امید مى رود كه آن مرد امشب اینجا نیاید ما هم بامداد از اینجا بیرون مى شویم . پس زن ایشان را به خانه در آورد و طعامى براى ایشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند.و موافق روایت دیگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نیست از براى ما جا نمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خویش كنیم پس ‍لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ بخوابگاه خویش آرمیدند. طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اى برادر چنین امید مى رود كه امشب راحت و ایمنى ما باشد بیا دست به گردن هم كنیم و استشمام رایحه یكدیگر نمائیم پیش از آنكه مرگ ما بین ما جدائى افكند. پس دست به گردن هم در آوردند و بخفتند چون پاسى از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نیز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبید زن گفت : كیست ؟ آن خبیث گفت : منم زن پرسید كه تا این ساعت كجا بودى ؟ گفت : در باز كن كه نزدیك است از خستگى هلاك شوم ، پرسید مگر ترا چه روى داده ؟ گفت : دو طفل كوچك از زندان عبیداللّه فرار كرده اند و منادى امیر ندا كرد كه هر كه سر یك تن از آن دو طفل بیاورد هزار درهم جایزه بگیرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جایزه تا به حال اراضى كوفه را مى گردم و به جز تَعَب و خستگى اثرى از آن دو كودك ندیدم . زن او را پند داد كه اى مرد از این خیال بگذر وبپرهیز از آنكه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم خصم تو باشد، نصایح آن پیر زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرویزن مى نمود بلكه از این كلمات بر آشفت و گفت :تو حمایت از آن طفل مى نمائى شاید نزد تو خبرى باشد برخیز برویم نزد امیر همانا امیر ترا خواسته . عجوزه مسكین گفت : امیر را با من چكار است وحال آنكه من پیرزنى هستم در این بیابان به سر مى برم ، مرد گفت : در را باز كن تا داخل شوم وفى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآیم ، پس آن زن در باز كرد وقدرى طعام وشراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت یك وقت از شب نفیر خواب آن دوطفل را در میان خانه بشنید مثل شتر مست بر آشفت ومانند گاو بانگ مى كرد و در تاریكى به جهت پیدا كردن آن دو طفل دست بر دیوار و زمین مى مالید تا هنگامى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغیر رسید آن كودك مظلوم گفت تو كیستى ؟گفت : من صاحب منزلم ، شماكیستید؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را پیدا كرد كه بر خیز اى حبیب من ، ازآنچه مى ترسیدیم در همان واقع شدیم .

پس گفتند: اى شیخ ! اگر ماراست گوئیم كه كیستیم در امانیم ؟ گفت : بلى . گفتند: درامان خدا وپیغمبر؟ گفت :بلى ! گفتند: خدا ورسول شاهد و وكیل است براى امان ؟ گفت : بلى ! بعد ازآنكه امان مغلّظ از او گرفتند، گفتند: اى شیخ !ما از عترت پیغمبر تو محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى باشیم كه از زندان عبیداللّه فرار كرده ایم ، گفت : از مرگ فرار كرده اید و به گیر مرگ افتاده اید و حمد خدا را كه مرا برشما ظفر داد .

پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ایشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صُبح آوردند، همین كه شب به پایان رسید آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الاءمر مولاى خویش ایشان را برد به نزد فرات چون مطّلع شد كه ایشان از عترت پیغمبر مى باشند اقدام در قتل ایشان ننمود و خود را در فرات افكند واز طرف دیگر بیرون رفت آن مرد این امر را به فرزند خویش ارجاع نمود، آن جوان نیز مخالفت حرف پدر كرده و طریق غلام را پیش داشت ، آن مرد كه چنین دید، شمشیر بركشید به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ایشان شد كودكان مسلم كه شمشیر كشیده دیده اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند: اى شیخ ! دست ما را بگیر و ببر بازار و ما را بفروش وبه قیمت ما انتفاع ببر ومارا مكش كه پیغمبر دشمن تو باشد، گفت :چاره نیست جز آنكه شمارا بكشم وسر شمارا براى عبیداللّه ببرم ودو هزار درهم جایزه بگیرم ، گفتند: اى شیخ !قرابت و خویشى ما را با پیغمبر خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ملاحظه نما، گفت : شما را به آن حضرت هیچ قرابتى نیست ، گفتند: پس مارا زنده ببر به نزد ابن زیاد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند، گفت : من باید به ریختن خون شما در نزد او تقّرب جویم . گفتند: پس بر صِغَرِ سنّ و كودكى ما رحم كن . گفت : خدا در دل من رحم قرار نداده . گفتند: الحال كه چنین است ، ولابدّ ما را مى كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنیم ؟

گفت : هر چه خواهید نماز كنید اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گزاردند .پس از آن سربه جانب آسمان بلند نمودند و با حقّ تعالى عرض كردند: یاحَىُّیاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمینَ اُحْكُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ بِاْلحَقّ .

آنگاه آن ظالم شمشیر به جانب برادر بزرگ كشید وآن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طِفل كوچك كه چنین دید خود را در خون برادر افكند ومى گفت به خون برادر خویش خضاب مى كنم تا به این حال رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ملاقات كنم ،آن ملعون گفت : الحال ترا نیز به برادرت ملحق مى سازم پس آن كودك مظلوم را نیز گردن زد سر از تنش برداشت ودر توبره گذاشت وبدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاى مبارك ایشان را براى ابن زیاد برده ،چون به دارالاماره رسید و سرها را نزد عبیداللّه بن زیاد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود و قضیبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختیار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست وآنگاه قاتل ایشان را خطاب كرد كه واى بر تو در كجا ایشان را یافتى ؟ گفت : در خانه پیرزنى از ما ایشان مهمان بودند، ابن زیاد را این مطلب ناگوار آمد گفت : حقّ ضیافت ایشان را مراعات نكردى ؟ گفت : بلى ، مراعات ایشان نكردم ، گفت : وقتى كه خواستى ایشان را بكشى با تو چه گفتند؟ آن ملعون یك یك سخنان آن دو كودكان را براى ابن زیاد نقل كرد تا آنكه گفت : آخر كلام ایشان این بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نیاز به در گاه الهى برداشتند وگفتند: یاحُى یاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمِینَ اُحْكُمْ بَیْنَاوَ بَیْنَهُ بِالْحّقِ .

عبیداللّه گفت : احكم الحاكمین حكم كرد. كیست كه بر خیزد واین فاسق را به درك فرستد؟ مردى از اهل شام گفت : اى امیر! این كار رابه من حوالت كن ، عبیداللّه گفت كه این فاسق را ببر درهمان مكانى كه این كودكان در آنجاكشته شده اند گردن بزن ومگذار كه خون نحس او به خون ایشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بیاور. آن مرد نیز چنین كرده و سر آن ملعون را بر نیزه زده به جانب عبیداللّه كوچ مى داد، كودكان كوفه سر آن ملعون راهدف تیر دستان خویش كرده ومى گفتند: این سر قاتل ذریّه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم است (96)

مؤ لّف گوید: كه شهادت این دو طِفل به این كیفیّت نزد من مستبعد است لكن چون شیخ صَدوق كه رئیس محدّثین شیعه و مروّج اخبار و عُلوم ائمّه علیهماالسّلام است آن را نقل فرموده ودر سند آن جمله اى از عُلما و اجلاّء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نیز متابعت ایشان كردیم و این قضیّه را ایراد نمودیم .واللّه تعالى العالم .



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:41 ب.ظ

فصل ششم : درتوجّه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام به جانب كربلا

چون حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام درسوم ماه شعبان سال شصتم از هجرت از بیم آسیب مخالفان مكّه معظّمه را به نور قدوم خود منورّ گردانیده در بقیّه آن ماه و رمضان و شوال و ذى القعده در آن بلده محترمه به عبادت حقّ تعالى قیام داشت و در آن مدّت جمعى از شیعیان از اهل حجاز وبصره نزد آن حضرت جمع شدند، و چون ماه ذى الحجّه درآمد حضرت احرام به حجّ بستند، وچون روز ترویه یعنى هشتم ذى الحجّه شد عمرو بن سعیدبن العاص با جماعت بسیارى به بهانه حجّ به مكّه آمدند، و از جانب یزید ماءمور بودند كه آن حضرت را گرفته به نزد او برند یا آن جناب را به قتل رسانند. حضرت چون بر مكنون ضمیرایشان مطلّع بود از اِحْرام حجّ به عُمره عدول نموده و طواف خانه وسعى مابین صفا و مروه به جا آورده و مُحِل شد و در همان روز متوجّه عراق گردید .

 

واز ابن عبّاس منقول است كه گفت دیدم حضرت امام حسین علیه السّلام را پیش از آنكه متوجّه عراق گردد وبر در كعبه ایستاده بود و دست جبرئیل در دست او بود، و جبرئیل مردم را به بیعت آن حضرت دعوت مى كردندا مى داد كه : هَلُمُّوا اِلى بَیْعَةِ اللّهِ؛

 

بشتابید اى مردم به سوى بیعت خدا! و سیّد بن طاوس روایت كرده است كه چون آن حضرت عزم توجّه به عراق نمود از براى خطبه خواندن به پاى خاست پس از ثناى خدا و درود بر حضرت مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود كه مرگ بر فرزندان آدم ملازمت قلاّده دارد مانند گلوبند زنان جوان و سخت مشتاقم دیدار گذشتگان خود را چون اشتیاق یعقوب دیدار یوسف را، و اختیار شده است از براى من مَصْرَع ومَقْتَلى كه ناچار بایدم دیداركرد، وگویا مى بینم مفاصل و پیوندهاى خودم راكه گرگان بیابان ، یعنى لشكر كوفه ، پاره پاره نمایند در زمینى كه مابین نواویس و كربلا است ، پس انباشته مى كنند از من شكمهاى آمال انبانهاى خالى خود را چاره و گریزى نیست از روزى كه قلم قضا بركسى رقم رانده ومااهل بیت ، رضا به قضاى خدا داده ایم و بر بلاى او شكیبا بوده ایم و خدا به ما عطا خواهد فرمود مزدهاى صبر كنند گان را، و دور نمى افتد از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم پاره گوشت او و با او مجتمع خواهد شد در حظیره قدس یعنى در بهشت برین ، روشن مى شود چشم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بدو و راست مى آید وعده او. اكنون كسى كه در راه ما از بذل جان نیندیشد، و در طلب لقاى حقّ از فداى نفس نپرهیزد باید با من كوچ دهد چه من با مدادان كوچ خواهم نمود ان شاءاللّه تعالى . (97)

 

ایضا به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده است :

 

درشبى كه حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام عازم بود كه صباح آن از مكّه بیرون رود محمّد بن حنفیّه به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: اى برادر! همانا اهل كوفه كسانى هستند كه دانسته اى چگونه با پدر وبرادر تو غدر كردند و مكر نمودند من مى ترسم كه با شما نیز چنین كنند، پس اگر راءى شریفت قرار گیرد كه در مكّه بمانى كه حرم خدا است عزیز ومكرّم خواهى بود و كسى متعرّض جناب تو نخواهد شد، حضرت فرمود: اى برادر!من مى ترسم كه یزید مرا در مكّه ناگهان شهید گرداند وبا این سبب حرمت این خانه محترم ضایع گردد. محمّد گفت : اگر چنین است پس به جانب یمن برو و یا متوجّه بادیه مشو كه كسى بر تو دست نیابد، حضرت فرمود كه در این باب فكرى كنم . چون هنگام سحر شد حضرت از مكّه حركت فرمود، چون خبر به محمّد رسید بى تابانه آمد. و مهار ناقه آن حضرت را گرفت عرض كرد: اى برادر! به من وعده نكردى در آن عرضى كه دیشب كردم تاءمل كنى ؟ فرمود: بلى ، عرض كرد: پس چه باعث شد شما را كه به این شتاب از مكه بیرون روى ؟ فرمود كه چون تو از نزدم رفتى پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم نزد من آمد و فرمود كه اى حسین بیرون رو همانا خدا خواسته كه ترا كشته راه خود ببیند، محمّد گفت : اِنّالِلِِّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون هر گاه به عزم شهادت مى روى پس چرا این زنها را با خود مى برى ؟ فرمود كه خدا خواسته آنهارا اسیر ببیند پس محمّد با دل بریان و دیده گریان آن حضرت را وداع كرده برگشت . (98) و موافق روایات معتبره از عبادله (99) آمدند و آن حضرت رااز حركت كردن به سمت عراق منع مى كردند و مبالغه در ترك آن سفر مى نمودند حضرت هر كدام را جوابى داده و وداع كردند و برگشتند .و ابوالفرج اصبهانى و غیر او روایت كرده كه چون عبداللّه بن عبّاس تصمیم عزم امام را بر سفر عراق دیده مبالغه بسیار نمود در اقامت به مكّه وترك سفر عراق و برخى مذمّت از اهل كوفه كرد و گفت كه اهل كوفه همان كسانى هستند، كه پدر تو را شهید كردند وبرادرت را زخم زدند و چنان پندارم كه با تو كنند ودست از یارى تو بردارند و جناب ترا تنها گذارند، فرمود: این نامه هاى ایشان است در نزد من واین نیز نامه مسلم است نوشته كه اهل كوفه دربیعت من اجتماع كرده اند. ابن عبّاس گفت : الحال كه راءى شریفت براین سفر قرار گرفته پس اولاد وزنهاى خود را بگذار وآنها را با خود حركت مده و یادآور آن روز را كه عثمان را كشتند وزنها عیالاتش او را بدان حال دیدند چه بر آنها گذشت ، پس مبادا كه شما را نیز در مقابل اهل وعیال شهید كنند و آنها ترا به آن حالت مشاهده كنند، حضرت نصیحت اورا قبول نكرد واهل بیت خود را با خود به كربلا برد . (100)

 

ونقل كرده بعض از كسانى كه در كربلا بود در روز شهادت آن حضرت كه آن جناب نظرى به زنها و خواهران خود افكند دید كه به حالت جزع واضطراب از خیمه ها بیرون مى آیند و كشتگان نظر مى كنند و جزع مى نمایند و آن حضرت را به آن حالت مظلومیّت مى بینند و گریه مى كنند، آن حضرت كلام ابن عبّاس را یاد آورد وفرمود: لِلّهِ دَرُّ ابْنُ عبّاس فیما اَشارَ عَلَىَّ بِهِ . (101)

 

وبالجمله ؛ چون ابن عبّاس دید كه آن حضرت به عزم سفر عراق مصممّ است و به هیچ وجه منصرف نمى شود چشمان خویش به زیر افكند وبگریست وبا آن حضرت وداع كرد و برگشت ، چون آن حضرت از مكّه بیرون شد ابن عبّاس ، عبداللّه بن زبیر را ملاقات كرد وگفت : یابنَ زُبیر! حسین بیرون رفت وملك حجاز از براى تو خالى و بى مانع شد و به مراد خود رسیدى ، و خواند از براى او :

 

شعر :

 

یالَكِ مِن قَنْبرَة بمَعْمَرٍ خلاّلَكِ الْجَوُّفَبیضی وَاصْفِری

 

وَنَقّرِی ما شِئْتِ اَنْ تَنَقّرِی هذَالْحُسَیْنُ خارِجٌ فَاسْتَبْشری (102)

 

بالجمله ؛ چون حضرت امام حسین علیه السّلام از مكّه بیرون رفت عمروبن سعید بن العاص برادر خود یحیى را با جماعتى فرستاد كه آن حضرت را از رفتن مانع شود، چون به آن حضرت رسیدند عرض كردند كجا مى روید بر گردید به جانب مكّه ، حضرت قبول برگشتن نكرد وایشان ممانعت مى كردند از رفتن آن حضرت ، و پیش از آنكه كار به مقاتله منتهى شود دست برداشتند وبرگشتند وحضرت روانه شد، چون به منزل تنعیم رسید شترهاى چند دید كه بار آنها هدیه اى چند بود كه عامل یمن براى یزید فرستاده بود، حضرت بارهاى ایشان را گرفت ؛ زیرا كه حكم امور مسلمین با امام زمان است و آن حضرت به آنها اَحَقّ است ، آنها را تصّرف نموده و با شتربانان فرمود كه هر كه با ما به جانب عراق مى آید كرایه او را تمام مى دهیم و با او احسان مى كنیم و هر كه نمى خواهد بیاید او را مجبور به آمدن نمى كنیم كرایه تا این مقدار راه را به او مى دهیم ، پس ‍بعضى قبول كرده با آن حضرت رفتند و بعضى مفارقت اختیار كردند . (103)

 

شیخ مفید روایت كرده كه بعد از حركت جناب سیّد الشهّداء علیه السّلام از مكّه عبداللّه بن جعفر پسر عمّ آن حضرت نامه اى براى آن جناب نوشت بدین مضمون :

 

امّا بعد؛ همانا من قسم مى دهم شما را به خداى متعال كه از این سفر منصرف شوید به درستى كه من بر شما ترسانم از توّجه به سمت این سفر مبادا آنكه شهید شوى و اهل بیت تو مستاءصل شوند، اگر شما هلاك شوید نور اهل زمین خاموش خواهد شد؛ چه جناب تو امروز پشت و پناه مؤ منان و پیشوا و مقتداى هدایت یافتگانى ، پس در این سفر تعجیل مفرمائید و خود از عقب نامه مُلحق خواهم شد .

 

پس آن نامه را با دو پسر خویش عون و محمّد به خدمت آن حضرت فرستاد و خود رفت به نزد عمروبن سعید و از او خواست كه نامه امان براى حضرت سیدالشهّداء علیه السّلام بنویسد و از او بخواهد كه مراجعت از آن سفر كند .

 

عمرو خطّ امان بر آن حضرت نوشته و وعده صله و احسان داد كه آن حضرت برگردد و نامه را با برادر خود یحیى بن سعید روانه كرد و عبداللّه بن جعفر با یحیى همراه شد بعد از آنكه فرزندان خویش را از پیش روانه كرده بود چون به آن حضرت رسیدند نامه به آن جناب دادند و مبالغه در مراجعت از آن سفر نمودند، حضرت فرمود كه من پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیده ام مرا امرى فرموده كه در پى امتثال آن امر روانه ام ، گفتند: آن خواب چیست ؟ فرمود: تا به حال براى احدى نگفته ام و بعد از این هم نخواهم گفت تا خداى خود ملاقات كنم .

 

پس چون عبداللّه ماءیوس شده بود فرمود فرزند خود عون و محمّد را كه ملازم آن حضرت باشند و در سیر و جهاد در ركاب آن جناب باشند و خود با یحیى بن سعید در كمال حسرت برگشت و آن حضرت به سمت عراق حركت فرمود و به سرعت و شتاب سیر مى كرد تا در (( ذات عِرْق )) منزل فرمود . (104)

 

و موافق روایت سیّد در آنجا بشربن غالب را ملاقات فرمود كه از عراق آمده بود آن حضرت از او پرسید كه چگونه یافتى اهل عراق را؟ عرض ‍كرد: دلهاى آنها با شما است و شمشیر ایشان با بنى امیّه است ! فرمود راست گفتى همانا حقّ تعالى به جا مى آورد آنچه مى خواهد و حكم مى كند در هر چه اراده مى فرماید. و شیخ مفید روایت كرده كه چون خبر توّجه امام حسین علیه السّلام به ابن زیاد رسید حُصَیْن بن نمیر (105) را با لشكر انبوه بر سر راه آن حضرت به قادسیّه فرستاد و از قادسیّه تا خَفّان و تا قُطْقطانیّه از لشكر ضلالت اثر خود پر كرد و مردم را اعلام كرد كه حسین علیه السّلام متّوجه عراق شده است تا مطلع باشند، پس حضرت از ذات عِرْق حركت كرد به حاجز به راء مهمله كه موضعى است از بطن الرّمه رسید، پس قیس بن مسهر صیداوى و به روایتى عبداللّه بن یَقْطُر برادر رضاعى خود را به رسالت به جانب كوفه فرستاد و هنوز خبر شهادت جناب مسلم رحمه اللّه به آن حضرت نرسید بود و نامه اى به اهل كوفه قلمى فرمود بدین مضمون : (106)

بسم اللّه الرّحمن الّرحیم

این نامه اى است از حسین بن على به سوى برادران خویش از مؤ منان و مسلمانان و بعد از حمد و سلام مرقوم داشت : به درستى كه نامه مسلم بن عقیل به من رسیده و در آن نامه مندَرَج بود كه اتفاق كرده اید بر نصرت ما و طلب حقّ از دشمنان ما، از خدا سؤ ال مى كنم كه احسان خود را بر ما تمام گرداند و شما را بر حُسن نیّت و خوبى كردار عطا فرماید بهترین جزاى ابرار، آگاه باشید كه من به سوى شما از مّكه بیرون آمدم در روز سه شنبه هشتم ذیحجّه چون پیك من به شما برسد كمر متابعت بر میان بندید و مهیّاى نصرت من باشید كه من در همین روزها به شما خواهم رسید و اَلسَّلامَ عَلَیْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَكاتُهُ

و سبب نوشتن این نامه آن بود كه مسلم علیه السّلام بیست و هفت روز پیش از شهادت خود نامه اى به آن حضرت نوشته بود و اظهار اطاعت و انقیاد اهل كوفه نموده بود، و جمعى از اهل كوفه نیز نامه ها به آن حضرت نوشته بودند كه در اینجا صد هزار شمشیر براى نصرت تو مهیا گردیده است خود را به شیعیان خود برسان . (107) چون پیك حضرت روانه شد به قادسیّه رسید حُصَین بن تمیم او را گرفت ، و به روایت سیّد (108) خواست او را تفتیش كند قیس نامه را بیرون آورد و پاره كرد، حصین او را به نزد ابن زیاد فرستاد، چون به نزد عبیداللّه رسید آن لعین از او پرسید كه تو كیستى ؟ گفت : مردى از شیعیان على و اولاد او مى باشم ، ابن زیاد گفت : چرا نامه را پاره كردى ؟ گفت : براى آن كه تو بر مضمون آن مطّلع نشوى ، عبیداللّه گفت : آن نامه از كى و براى كى بود؟ گفت : از جناب امام حسین علیه السّلام به سوى جماعتى از اهل كوفه كه من نامهاى ایشان را نمى دانم ، ابن زیاد در غضب شد و گفت : دست از تو بر نمى دارم تا آنكه نامهاى ایشان بگوئى یا آنكه بر منبر بالا روى و بر حسین و پدرش و برادرش ناسزاگوئى و گرنه ترا پاره پاره خواهم كرد، گفت : امّا نام آن جماعت را پس نخواهم گفت و امّا مطلب دیگر را روا خواهم نمود .

پس بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى حقّ تعالى را ادا كرد و صَلَوات بر حضرت رسالت و درود بسیار بر حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام و امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام فرستاد و ابن زیاد و پدرش و طاغیان بنى امیّه را لعنت كرد پس گفت : اى اهل كوفه ! من پیك جناب امام حسینم به سوى شما و او را در فلان موضع گذاشته ام و آمده ام هر كه خواهد یارى او نماید به سوى او بشتابد. چون خبر به ابن زیاد رسید امر كرد كه او را از بالاى قصر به زیرانداختند و به درجه شهادت فایز گردید .

و به روایت دیگر چون از قصر به زیر افتاد استخوانهایش در هم شكست و رمقى در او بود كه عبدالملك بن عمیر لحمى او را شهید كرد .

مؤ لف گوید: كه قیس بن مُسْهِرِ صیداوى اَسَدى مردى شریف و شجاع و در محبّت اهل بیت علیهماالسّلام قدمى راسخ داشت . و بعد از این بیاید كه چون خبر شهادتش به حضرت امام حسین علیه السّلام رسید بى اختیار اشك از چشم مباركش فرو ریخت و فرمود: (فَمِنْهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَنْ یَنْتَظِرُ)... (109)

 

و كُمَیْت بن زید اسدى اشاره به او كرده و تعبیر از او به شیخ بنى الصیّدا نموده در شعر خویش : وَ شَیْخ بَنى الصَّیداء قَدْ فاظَ بَینَهُمْ (فاظَ اى : ماتَ)

 

و شیخ مفید رحمه اللّه فرموده كه حضرت امام حسین علیه السّلام از حاجز به جانب عراق كوچ نمودند به آبى از آبهاى عرب رسیدند، عبداللّه بن مُطیع عَدَوى نزدیك آن آب منزل نموده بود و چون نظر عبداللّه بر آن حضرت افتاد و به استقبال او شتافت و آن حضرت را در بر گرفته و از مركب خود پیاده نمود و عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد ! براى چه به این دیار آمده اى ؟ حضرت فرمود: چون معاویه وفات كرد چنانچه خبرش به تو رسیده و دانسته اى اهل عراق به من نامه نوشتند و مرا طلبیدند. اِبن مطیع گفت : ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را در معرض تلف در نیاورى و حرمت اسلام و قریش و عرب رابرطرف نفرمائى ؛ زیرا كه حرمت تمام به تو بسته است ، به خدا سوگند كه اگر اراده نمائى كه سلطنت بنى امیّه را از ایشان بگیرى ترا به قتل مى رسانند و بعد از كشتن تو از قتل هیچ مسلمانى پروا نخواهند كرد و از هیچ كس ‍نخواهند ترسید، پس زنهار كه به كوفه مرو و متعرّض بنى امیّه مشو. حضرت متعرّض سخنان او نگردید و از آنچه از جانب حقّ تعالى ماءمور بود تقاعد نورزید این آیه را قرائت فرمود: (لَنْ یُصیبَنا اِلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا) (110) و از او گذشت .

 

و ابن زیاد از واقصه كه راه كوفه است تا راه شام و تا راه بصره را مسدود كرده بود و خبرى بیرون نمى رفت و كسى داخل نمى توانست شد و كسى بیرون نمى توانست رفت ، و حضرت امام حسین علیه السّلام بدین جهت از اخبار كوفه به ظاهر مطلع نبود و پیوسته در حركت و سیر بود تا آنكه در بین راه به جماعتى رسید و از ایشان خبر پرسید گفتند: به خدا قسم ! ما خبرى نداریم جز آنكه راهها مسدود است و ما رفت و آمد نمى توانیم كرد . (111)



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:40 ب.ظ

و روایت كرده اند جماعتى از قبیله فَزاره و بَجیلَه كه ما با زُهَیْرین قَیْن بَجَلى رفیق بودیم در هنگام مراجعت از مكّه معظّمه و در منازل به حضرت امام حسین علیه السّلام مى رسیدیم و از او دورى مى كردیم ؛ زیرا كه كراهت و دشمن مى داشتیم سیر با آن حضرت را، لاجرم هر گاه امام حسین علیه السّلام حركت مى كرد زهیر مى ماند و هر گاه آن حضرت منزل مى كرد زهیر حركت مى نمود، تا آنكه در یكى از منازل كه آن حضرت در جانبى منزل كرد ما نیز از باب لابُدّى در جانب دیگر منزل كردیم و نشسته بودیم و چاشت مى خوردیم كه ناگاه رسولى از جانب امام حسین علیه السّلام آمده و سلام كرد و به زُهیر خطاب كرد كه ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام ترا مى طلبد، ما از نهایت دهشت لقمه ها را كه در دست داشتیم افكندیم و متحیّر ماندیم به طریقى كه گویا در جاى خود خشك شدیم و حركت نتوانیم كرد .

زوجه زهیر كه دلهم نام داشت به زهیر گفت كه سبحان اللّه ! فرزند پیغمبر خدا ترا مى طلبد و تو در رفتن تاءمل مى كنى ؟ برخیز برو ببین چه مى فرماید .

 

زهیر به خدمت آن حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرّم با صورت برافروخته برگشت و فرمود كه خیمه او را كندند و نزدیك سراپرده هاى آن حضرت نصب كردند و زوجه خود را گفت كه تو از قید زوجیّت من یله و رهائى ملحق شو به اَهل خود كه نمى خواهم به سبب من ضررى به تو رسد . (112)

 

و موافق روایت سیّد (113) به زوجه خود گفت كه من عازم شده ام با امام حسین علیه السّلام مصاحبت كنم و جان خود را فداى او نمایم پس مَهْر او را داده و سپرد او را به یكى از پسران عمّ خود كه اورا به اهلش ‍رساند .

 

شعر :

 

گفت جفتش اَلْفَراق اى خوش خِصال

گفت نى نى اَلْوِصال است اَلْوصال !

 

گفت آن رویت كجا بینیم ما

گفت اندر خلوت خاصّ خدا

 

زوجه اش با دیده گریان و دل بریان برخاست و با او وداع كرد و گفت : خدا خیر ترا میسّر گرداند از تو التماس دارم كه مرا در روز قیامت نزد جدّ حضرت حسین علیه السّلام یاد كنى . پس زهیر با رفیقان خود خطاب كرد هر كه خواهد با من بیاید و هر كه نخواهد این آخرین ملاقات من است با او، پس با آنها وداع كرده و به آن حضرت پیوست . و بعضى ارباب سِیَر گفته اند كه پسر عمّش سلمان بن مضارب بن قیس نیز با او موافقت كرده و در كربلا بعدازظهر روز عاشورا شهید گردید .

 

شیخ مفید رحمه اللّه روایت كرده است از عبداللّه بن سُلَیْمان اَسَدى و مُنْذِر بن مُشْمَعِلّ اسدى كه گفتند: چون ما از اعمال حجّ فارغ شدیم به سرعت مراجعت كردیم و غرض ما از سرعت و شتاب آن بود كه به حضرت حسین علیه السّلام در راه ملحق شویم تا آنكه ببینیم عاقبت امر آن جناب چه خواهد شد. پس پیوسته به قدم عجل و شتاب طىّ طریق مى نمودیم تا به زرود كه نام موضعى است نزدیك ثَعْلَبیّه به آن حضرت رسیدیم چون خواستیم نزدیك آن جناب برویم ناگاه دیدیم كه مردى از جانب كوفه پیدا شد و چون سپاه آن حضرت را دید راه خود را گردانید و از جادّه به یك سوى شد و حضرت مقدارى مكث فرمود تا او را ملاقات كند چون ماءیوس شد از آنجا گذشت . ما با هم گفتیم كه خوب است برویم این مرد را ببینیم و از او خبر بپرسیم ؛ چه او اخبار كوفه را مى داند؛ پس ما خود را به او رساندیم و بر او سلام كردیم و پرسیدیم از چه قبیله مى باشى ؟ گفت : از بنى اسد. گفتیم : ما نیز از همان قبیله ایم پس اسم او را پرسیده و خود را به او شناسانیدیم ؛ پس از اخبار تازه كوفه پرسیدیم ، گفت : خبر تازه آنكه از كوفه بیرون نیامدم تا مسلم بن عقیل و هانى بن عروه را كشته دیدم و دیدم پاهاى ایشان گرفته بودند در بازارهامى گردانیدند پس از آن مرد گذشتیم و به لشكر امام حسین علیه السّلام ملحق شدیم و رفتیم تا شب در آمد به ثعلبیهّ رسیدیم حضرت در آنجا منزل كرد، چون آن زبده اهل بیت عصمت و جلال در آنجا نزول اجلال فرمود، ما بر آن بزرگوار وارد شدیم وسلام كردیم و جواب شنیدیم پس عرض كردیم كه نزد ما خبرى است اگر خواسته باشید آشكارا گوئیم و اگر نه در پنهانى عرض كنیم ، آن حضرت نظرى به جانب ما و به سوى اصحاب خود كرد فرمود كه من از این اصحاب خود چیزى پنهان نمى كنم آشكارا بگوئید، پس ما آن خبر وحشت اثر را كه از آن مرد اسدى شنیده بودیم در باب شهادت مُسلم و هانى بر آن حضرت عرض ‍كردیم ، آن جناب از استماع این خبر اندوهناك گردید و مكّرر فرمود: اِنّا لِلِّه وَانّااِلَیْه راجعُون ، رَحْمَةُاللّهِ عَلَیْهِما .

خدا رحمت كند مسلم وهانى را، پس ما گفتیم : یابنَ رسول اللّه ! اهل كوفه اگر بر شما نباشند از براى شما نخواهند بود والتماس مى كنیم كه شما ترك این سفر نموده وبرگردید، پس حضرت متوجّه اولاد عقیل شد و فرمود : شما چه مصلحت مى بینید در برگشتن ، مسلم شهید شده ؟گفتند: به خدا سوگند كه برنمى گردیم تا طلب خون خود نمائیم یا از آن شربت شهادت كه آن غریق بحر سعادت چشیده ما نیز بچشیم ، پس حضرت رو به ما كرد و فرمود: بعد از اینها دیگر خیر و خوبى نیست در عیش دنیا .

ما دانستیم كه آن حضرت عازم به رفتن است گفتیم : خدا آنچه خیر است شما را نصیب كند، آن حضرت در حقّ ما دعا كرد. پس اصحاب گفتند كه كار شما از مسلم بن عقیل نیك است اگر كوفه بروید مردم به سوى جناب تو بیشتر سرعت خواهند كرد، حضرت سكوت فرمود و جوابى نداد؛ چه خاتمت امر در خاطر او حاضر بود .

به روایت سیّد چون حضرت خبر شهادت مسلم را شنید گریست و فرمود: خدا رحمت كند مسلم را هر آینه به سوى روح و ریحان و جنّت و رضوان رفت و به عمل آورد آنچه بر او بود و آنچه بر ما است باقیمانده است ، پس اشعارى ادا كرد در بیان بیوفائى دنیا و زهد در آن و ترغیب در امر آخرت و فضیلت شهادت و تعریض بر آنكه تن به شهادت در داده اند و شربت ناگوار مرگ را براى رضاى الهى بر خود گوارا گردانیده اند . (114)

و از بعض تواریخ نقل شده كه مسلم بن عقیل علیه السّلام را دخترى بود سیزده ساله كه با دختران جناب امام حسین علیه السّلام مى زیست و شبانه روز با ایشان مصاحبت داشت ، چون امام حسین علیه السّلام خبر شهادت مسلم بشنید به سراپرده خویش در آمد و دختر مسلم را پیش ‍ خواست و نوازشى به زیادت و مراعاتى بیرون عادت باوى فرمود، دختر مسلم را از آن حال صورتى در خیال مصوّر گشت عرض كرد: یا بن رسول اللّه ! با من ملاطفت بى پدران و عطوفت یتیمان مرعى مى دارى مگر پدرم مسلم را شهید كرده باشند؟ حضرت را نیروى شكیب رفت و بگریست و فرمود: اى دختر! اندوهگین مباش اگر مسلم نباشد من پدر تو باشم و خواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو باشند و پسرانم برادران تو باشند. دختر مسلم فریاد برآورد و زار زار بگریست ، و پسرهاى مسلم سرها از عمامه عریان ساختند و به هاى هاى بانگ گریه در انداختند و اهل بیت علیهماالسّلام در این مصیبت با ایشان موافقت كردند و به سوگوارى پرداختند و امام حسین علیه السّلام از شهادت مسلم سخت كوفته خاطر گشت .

و شیخ كلینى روایت كرده است كه چون آن حضرت به ثَعْلبیّه رسید مردى به خدمت آن حضرت آمد و سلام كرد آن جناب فرمود كه از اهل كدام بلدى ؟ گفت : از اهل كوفه ام . فرمود كه اگر در مدینه به نزد من مى آمدى هر آینه اثر پاى جبرئیل را در خانه خود به شما مى نمودم كه از چه راه داخل مى شده و چگونه وحى را به جدّ من مى رسانیده ، آیا چشمه آب حَیَوان علم و عرفان در خانه ما و از نزد ما باشد پس مردم بدانند علوم الهى را و ما ندانیم ؟ این هرگز نخواهد بود !. (115)

 

و سیّد بن طاوس نیز نقل كرده كه آن حضرت در وقت نصف النّهار به ثَعْلَبیّه رسید در آن حال قیلوله فرمود، پس از خواب برخاست و فرمود: در خواب دیدم كه هاتفى ندا مى كرد كه شما سرعت مى كنید و حال آنكه مرگهاى شما، شما را به سوى بهشت سرعت مى دهد، حضرت على بن الحسین علیه السّلام گفت :اى پدر! آیا ما بر حقّ نیستیم ؟ فرمود: بلى مابر حقّیم به حقّ آن خداوندى كه بازگشت بندگان به سوى او است . پس على علیه السّلام عرض كرد: اى پدر! الحال كه ما بر حقّیم پس ، از مرگ چه باك داریم ؟ حضرت فرمود كه خدا ترا جزاى خیر دهد اى فرزند جان من ، پس آن حضرت آن شب را در آن منزل بیتوته فرمود، چون صبح شد مردى از اهل كوفه كه او را اَباهرّه اَزْدى مى گفتند به خدمت آن حضرت رسید وسلام كرد گفت : یابنَ رسول اللّه ! چه باعث شد شما را كه از حرم خدا واز حرم جّد بزرگوارت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بیرون آمدى ؟ حضرت فرمود كه اى اَباهرَّه بنى امیّه مالم را گرفتند صبر كردم و هتك حرمتم كردند صبر نمودم و چون خواستند خونم بریزند از آنها گریختم ، و به خدا سوگند كه این گروه یاغى طاغى مرا شهید خواهند كرد و خداوند قهّار لباس ذلّت و خوارى و عار بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر انتقام برایشان خواهد كشید و برایشان مسلّط خواهد گردانید كسى را كه ایشان را ذلیل تر گرداند از قوم سبا كه زنى فرمانفرماى ایشان بود و حكم مى كند به گرفتن اموال وریختن خون ایشان . (116)

 

و به روایت شیخ مفید وغیره : چون وقت سحر شد جوانان انصار خود را فرمود كه آب بسیار برداشتند و بار كردند و روانه شد تا به منزل زُباله رسیدند و در آنجا خبر شهادت عبداللّه بن یَقْطُر به آن جناب رسید چون این خبر موحش را شنید اصحاب خود را جمع نمود كاغذى بیرون آورد و براى ایشان قرائت فرمود بدین مضمون :

 

بسم اللّه الّرحمن الرّحیم ؛ اما بعد: به درستى كه به ما خبر شهادت مُسلم بن عقیل و هانى بن عُروه وعبداللّه بن یَقْطُر رسیده و به تحقیق كه شیعیان ما دست از یارى ما برداشته اند پس هر كه خواهد از ما جدا شود بر او حرجى نیست .

 

پس جمعى كه براى طمع مال و غنیمت وراحت وعزّت دنیا با آن جناب همراه شده بودند از استماع این خبر متفرق گردیدند و اهل بیت و خویشان آن حضرت و جمعى روى یقین و ایمان اختیار ملازمت آن سرور اهل ایقان نموده بودند ماندند. پس چون سحر شد اصحاب خود را امر فرمود كه آب بردارند آب بسیار برداشتند وروانه شدند تا در بَطْن عَقَبهَ نزول نمودند، و در آنجا مرد پیرى از بَنى عِكْرَمه را ملاقات فرمودند، آن پیرمرد از آن حضرت پرسید كه كجا اراده دارید؟ فرمودند: كوفه مى روم . آن مرد عرض كرد: یا بنَ رَسوْلِاللّه !ترا سوگند مى دهم به خدا كه برگردى ، به خدا سوگند كه نمى روى مگر رو به نوك نیزه ها و تیزى شمشیرها، و از این مقوله با آن حضرت تكلّم كرد آن جناب پاسخش داد كه اى مرد! آنچه تو خبر مى دهى بر من پوشیده نیست ولیكن اطاعت امر الهى واجب است و تقدیرات ربّانى واقع شدنى است . پس فرمود: به خدا سوگند كه دست از من بر نخواهند داشت تا آنكه دل پرخونم از اندرونم بیرون آورند و چون مرا شهید كنند حقّ تعالى برایشان مسلّط گرداند كسى را كه ایشان را ذلیلترین امّتها گرداند. و از آنجا كوچ فرمود و روانه شد . (117)



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:39 ب.ظ

فصل هفتم : در ملاقات امام حسین علیه السّلام با حُرّ بن یزید ریاحى

آنچه دربین ایشان واقع شده تا نزول آن جناب به كربلا چون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام از بَطْن عَقَبَه كوچ نمود به منزل شرف به فتح شین نزول فرمود و چون هنگام سحر شد، امر كرد جوانان را كه آب بسیار برداشتند و از آنجا روانه گشتند و تا نِصف روز راه رفتند در آن حال مردى از اصحاب آن حضرت گفت : اَللّهُ اكْبَرُ! حضرت نیز تكبیر گفت و پرسید، مگر چه دیدى كه تكبیر گفتى ؟ گفت : درختان خرمائى از دور دیدم ، جمعى از اصحاب گفتند: به خدا قسم كه ما هرگز در این مكان درخت خرمائى ندیده ایم ! حضرت فرمود: پس خوب نگاه كنید تا چه مى بینید؟ گفتند: به خدا سوگند گردنهاى اسبان مى بینیم ، آن جناب فرمود كه و اللّه من نیز چنین مى بینم .

 

و چون معلوم فرمود كه علامت لشكر است كه پیدا شدند به سمت چپ خود به جانب كوهى كه در آن حوالى بود و آن را ذوحُسَم مى گفتند میل فرمود كه اگر حاجت به قتال افتد آن كوه را ملجاء خود نموده و پشت به آن مقاتله نمایند، پس به آن مواضع رفتند و خیمه بر پا كرده و نزول نمودند .

 

و زمانى نگذشت كه حُرّ بن یزید تمیمى با هزار سوار نزدیك ایشان رسیدند در شدّت گرما در برابر لشكر آن فرزند خَیْرُ الْبَشَر صف كشیدند، آن جناب نیز با یاران خود شمشیرهاى خود را حمایل كرده و در مقابل ایشان صف بستند، و چون آن منبع كرم و سخاوت در آن خیل ضلالت آثار تشنگى ملاحظه فرمود، به اصحاب و جوانان خود امر نمود كه ایشان و اسبهاى ایشان را آب دهید؛ پس آنها ایشان را آب داده و ظروف و طشتها را پر از آب مى نمودند و به نزدیك چهار پایان ایشان مى بردند و صبر مى كردند تا سه و چهار و پنج دفعه كه آن چهار پایان به حسب عادت سر از آب برداشته و مى نهادند و چون به نهایت سیراب مى شدند دیگرى را سیراب مى كردند تا تمام آنها سیراب شدند :

شعر :

 

در آن وادى كه بودى آب نایاب سوار و اسب او گردید سیراب

 

على بن طعّان محاربى گفته كه من آخر كسى بودم از لشكر حُر كه آنجا رسیدم و تشنگى بر من و اسبم بسیار غلبه كرده بود، چون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام حال عطش من و اسب مرا ملاحظه نمود فرمود به من كه اَنخِ الرّاویَه ؛ من مراد آن جناب را نفهمیدم پس گفت : یَا بْنَ اْلاَخ اَنِخِ اْلجَمَل ؛ یعنى بخوابان آن شترى كه آب بار اوست . پس من شتر را خوابانیدم ، فرمود به من كه آب بیاشام چون خواستم آب بیاشامم آب از دهان مَشك مى ریخت فرمود كه لب مشك را برگردان من نتوانستم چه كنم ، خود آن جناب به نفس نفیس خود برخاست و لب مَشك را برگردانید و مرا سیراب فرمود .

 

پس پیوسته حُر با آن جناب در مقام موافقت و عدم مخالفت بود تا وقت نماز ظهر داخل شد حضرت حَجّاج بن مَسروق را فرمود كه اذان نماز گفت چون وقت اقامت شد جناب سیّدالشهداء علیه السّلام با اِزار و نَعلَیْن و رِداء بیرون آمد در میان دو لشكر ایستاد و حمد و ثناى حقّ تعالى به جاى آورد، پس فرمود : اَیُّهَا النّاس ! من نیامدم به سوى شما مگر بعد از آنكه نامه هاى متواتر و متوالى و پیكهاى شما پیاپى به من رسیده و نوشته بودید كه البته بیا به سوى ما كه امامى و پیشوائى نداریم شاید كه خدا ما را به واسطه تو بر حقّ و هدایت مجتمع گرداند، لاجرم بار بستم و به سوى شما شتافتم اكنون اگر بر سر عهد و گفتار خود هستید پیمان خود را تازه كنید و خاطر مرا مطمئن گردانید و اگر از گفتار خود برگشته اید و پیمانها را شكسته اید و آمدن مرا كارهید من به جاى خود بر مى گردم ؛ پس آن بیوفایان سكوت نموده وجوابى نگفتند .

 

پس حضرت مُؤ ذّن را فرمود كه اقامت نماز گفت ، حُرّ را فرمود كه مى خواهى تو هم با لشكر خود نماز كن : حُرّگفت : من در عقب شما نماز مى كنم ؛ پس حضرت پیش ایستاد و هر دو لشكر با آن حضرت نماز كردند، بعد از نماز هر لشكرى به جاى خود بر گشتند و هوا به مثابه اى گرم بود كه لشكریان عنان اسب خود را گرفته در سایه آن نشسته بودند، پس چون وقت عصر شد حضرت فرمود مهّیاى كوچ شوند و منادى نداى نماز عصر كند، پس حضرت پیش ایستاد و همچنان نماز عصر را ادا كرد وبعد از سلام نماز روى مبارك به جانب آن لشكر كرد و خطبه اى ادا نمود وفرمود :

 

ایّها النّاس !اگر از خدا بپرهیزید وحقّ اِهل حقّ را بشناسید خدا از شما بیشتر خشنود شود، وما اهل بیت پیغمبر ورسلتیم وسزاوارتریم از این گروه كه به نا حقّ دعوى ریاست مى كنند و در میان شما به جور و عدوان سلوك مى نمایند، و اگر در ضلالت وجهالت را سخید و راءى شما از آنچه در نامه ها به من نوشته اید برگشته است باكى نیست برمى گردم . حُرّ در جواب گفت : به خدا سوگند كه من از این نامه ها و رسولان كه مى فرمائى به هیچ وجه خبر ندارم .

حضرت ، عُقْبَة بن سِمْعان را فرمود كه بیاور آن خُرجین را كه نامه ها در آن است ، پس خُرجینى مملوّ از نامه كوفیان آورد و آنها را بیرون ریخت ،حُرّ گفت : من نیستم از آنهائى كه براى شما نامه نوشته اند و ما ماءمور شده ایم كه چون تراملاقات كنیم ، از تو جدا نشویم تا در كوفه ترا به نزد ابن زیاد ببریم . حضرت در خشم شد و فرمود كه مرگ براى تو نزدیكتر است از این اندیشه ، پس اصحاب خود را حكم فرمود كه سوار شوید، پس زنها را سوار نمود و امر نمود اصحاب خود را كه حركت كنید و بر گردید، چون خواستند كه بر گردند حُرّ با لشكر خود سر راه گرفته و طریق مراجعت را حاجز و مانع شدند حضرت با حُر خطاب كرد كه ثَكَلَتْكَ اُمُّكَ ماتُریدُ؟ مادرت به عزایت بنشیند از ما چه مى خواهى ؟ حّرگفت : اگر دیگرى غیر از تو نام مادر مرا مى برد البتّه متعرّض مادَرِ او مى شدم و جواب او را به همین نحو مى دادم هر كه خواهد باشد امّا در حقّ مادَرِ تو به غیر از تعظیم و تكریم سخنى بر زبان نمى توانم آورد! حضرت فرمود كه مطلب تو چیست ؟حُرّ گفت : مى خواهم ترا به نزد امیر عبیداللّه ببرم . آن جناب فرمود كه من متابعت ترانمى كنم . حُرّگفت : من نیزدست از تو بر نمى دارم واز این گونه سخنان در میان ایشان به طول انجامید تا آنكه حُرّگفت : من ماءمور نشده ام كه با تو جنگ كنم بلكه ماءمورم كه از تو مفارقت ننمایم تا ترا به كوفه ببرم الحال كه از آمدن به كوفه امتناع مى نمائى پس راهى را اختیار كن كه نه بكوفه منتهى شود و نه ترا به مدینه بر گرداند تا من نامه در این باب به پسر زیاد بنویسم تا شاید صورتى رودهد كه من به محاربه چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم . آن جناب از طریق قادسیّه وعُذَیب راه بگردانید ومیل به دست چپ كرد وروانه شد، و حُرّ نیز با لشكرش همراه شدند و از ناحیه آن حضرت مى رفتند تا آنكه به عُذَیْبِ هجانات رسیدند ناگاه در آنجا چهار نفر را دیدند كه از جانب كوفه مى آیند سوار بر اشترانند وكتل كرده اند اسب نافع بن هلال را كه نامش كامل است ودلیل ایشان طرماح بن عدى است (بودن این طرماح فرزند عَدىّ بن حاتم معلوم نیست بلكه پدرش عَدى دیگر است عَلَى الظّاهر) واین جماعت به ركاب امام علیه السّلام پیوستند .

 

حُرّ گفت : اینها از اهل كوفه اند من ایشان را حبس كرده یا به كوفه برمى گردانم ، حضرت فرمود :اینها انصار من مى باشند وبه منزله مردمى هستند كه با من آمده اند وایشان را چنان حمایت مى كنم كه خویشتن را پس هرگاه باهمان قرار داد باقى هستى فَبِهاوالاّ با تو جنگ خواهم كرد. پس حُرّ از تعرّض آن جماعت باز ایستاد. حضرت از ایشان احوال مردم كوفه را پرسید. مجمّع بن عبداللّه كه یك تن از آن جماعت نو رسیده بود گفت : امّا اشراف مردم پس رشوه هاى بزرگ گرفتند و جوالهاى خود را پر كردند، پس ایشان مجتمع اند به ظلم و عداوت بر تو و امّا باقى مردم را دلها بر هواى تُست وشمشیرها بر جفاى تو، حضرت فرمود: از فرستاده من قیس بن مُسهر چه خبر دارید؟ گفتند: حُصَیْن بن نُمیر او را گرفت وبه نزد ابن زیاد فرستاد ابن زیاد او را امر كرد كه لعن كند بر جناب تو و پدرت ، او درود فرستاد بر تو وپدرت ولعنت كرد ابن زیاد و پدرش را و مردم را خواند به نصرت تو و خبر داد ایشان را به آمدن تو، پس ابن زیاد امر كرد او را از بالاى قصر افكندند هلاك كردند، امام علیه السّلام از شنیدن این خبر اشك در چشمش گردید و بى اختیار فروریخت و فرمود: (فَمِنهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدّلوُ تَبْدیلاً (118) )

 

اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَ لَهُمُ اْلجَنَّةَ نُزُلاً وَاجْمَعْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ فى مُسْتَقَرّرَحْمَتِكَ وَ غائبَ مَذْخُورِ ثَوابِكَ .

 

پس طرماح نزدیك حضرت آمد و عرض كرد: من در ركاب تو كثرتى نمى بینم اگر همین سواران حُرّ آهنگ جنگ ترا نمایند ترا كافى خواهند بود من یك روز پیش از بیرون آمدنم از كوفه به پشت شهر گذشتم اُردوئى درآنجا دیدم كه این دو چشم من كثرتى مثل آن هرگز در یك زمین ندیده بود، پس سبب آن اجتماع را پرسیدم گفتند مى خواهند سان ببینند پس از آن ایشان را به جنگ حسین بفرستند، اینك یا بن رسول اللّه ترا به خدا قسم مى دهم اگر مى توانى به كوفه نزدیك مشو به قدر یك وجب و چنانچه معقل و پناهگاهى خواسته باشى كه خدا ترا در آنجا از هجوم دشمن نگاه دارد تا صلاح وقت به دست آید، اینك قدم رنجه دار كه ترا در این كوه اَجَاء كه منزل برخى از بطون قبیله طى است فرود آورم و از اَجَاء و كوه سلمى بیست هزار مرد شمشیر زن از قبیله طى در ركاب تو حاضر سازم كه در مقابل تو شمشیر بزنند، به خدا سوگند كه هر وقت از ملوك غسّان و سلاطین و حِمْیَر و نُعمان بن مُنْذِر و لشكر عرب و عجم حمله بر ما وارد آمده است ما قبیله طىّ به همین كوه اَجَاءپناهیده ایم و از احدى آسیب ندیده ایم حضرت فرمود:جَزاكَ اللّهُ وَ قَوْمَكَ خَیْراً، اى طرماح ! میانه ما و این قوم مقاله اى گذشته است كه ما را از این راه قدرت انصراف نیست و نمى دانیم كه احوال آینده ما را به چه كار مى دارد. و طرماح بن عدىّ در آن وقت براى اهل خود آذوقه و خواربار مى برد پس حضرت را به درود نمود و وعده كرد كه بار خویش به خانه برساند و براى نصرت امام علیه السّلام باز گردد و چنین كرد ولى وقتى كه به همین عُذَیب هِجانات رسید سماعة بن بدر را ملاقات كرد او خبر شهادت امام را به طرماح داد طرماح برگشت .

 

بالجمله ؛ حضرت از عُذَیْب هِجانات سیر كرد تا به قصر بنى مقاتل رسید و در آنجا نزول اجلال فرمود پس ناگاه حضرت نظرش به خیمه اى افتاد پرسید: این خیمه از كیست ؟ گفتند: از عبیداللّه بن حُرّ جُعْفى است فرمود: او را به سوى من بطلبید ؛ چون پیك آن حضرت به سوى او رفت و او را به نزد حضرت طلبید عبیداللّه گفت :اِنّا لِلّهِ وَ انَّا اِلَیْهِ راجِعوُنَ به خدا قسم من از كوفه بیرون نیامدم مگر به سبب آنكه مبادا حسین داخل كوفه شود و من در آنجا باشم به خدا سوگند كه مى خواهم او مرا نبیند و من او را نبینم ، رسول آن حضرت برگشت و سخنان آن محروم از سعادت نقل كرد، حضرت خود برخاست و به نزد عبیداللّه رفت و بر او سلام كرد و نزد او نشست و او را به نصرت خود دعوت كرد، عبیداللّه همان كلمات سابق را گفت و استقاله كرد از دعوت آن حضرت ، حضرت فرمود: پس اگر یارى ما نخواهى كرد پس بپرهیز از خدا و در صدد قتال من بر میا به خدا قسم كه هر كه استغاثه و مظلومیّت ما را بشنود و یارى ما ننماید البتّه خدا او را هلاك خواهد كرد، آن مرد گفت : ان شاءاللّه تعالى چنین نخواهد شد، پس ‍حضرت برخاست و به منزل خود برگشت : و چون آخر شب شد جوانان خویش را امر كرد كه آب بردارند و از آنجا كوچ كنند(119)

پس از قصر بنى مقاتل روانه شدند، عُقْبَة بن سِمْعان گفت كه ما یك ساعتى راه رفتیم كه آن حضرت را بر روى اسب خواب ربود پس بیدار شد و مى گفت : اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِ الْعالَمینَو این كلمات را دو دفعه یا سه دفعه مكرّر فرمودند، پس فرزند آن حضرت على بن الحسین علیه السّلام رو كرد به آن حضرت و سبب گفتن این كلمات را پرسید، حضرت فرمود كه اى پسر جان من ! مرا خواب برد و در آن حال دیدم مردى را كه سوار است و مى گوید كه این قوم همى روند و مرگ به سوى ایشان همى رود؛ دانستم كه خبر مرگ ما را مى دهد حضرت على بن الحسین علیه السّلام گفت : اى پدر بزرگوار! خدا روز بد نصیب شما نفرماید، آیا مگر ما بر حقّ نیستیم ؟ فرمود: بلى ما بر حقّیم عرض كرد: پس ما چه باك داریم از مردن در حالى كه بر حقّ باشیم ؟ حضرت او را دعاى خیر كرد، پس چون صبح شد پیاده شدند، و نماز صبح را ادا كردند و به تعجیل سوار شدند، پس ‍حضرت اصحاب خود را به دست چپ میل مى داد و مى خواست آنها را از لشكر حُر متفرّق سازد و آنها مى آمدند و ممانعت مى نمودند و مى خواستند كه لشكر آن حضرت را به طرف كوفه كوچ دهند و آنها امتناع مى نمودند و پیوسته با این حال بودند تا در حدود نینوا به زمین كربلا رسیدند، در این حال دیدند كه سوارى از جانب كوفه نمودار شد كه كمانى بر دوش افكنده و به تعجیل مى آید آن دو لشكر ایستادند به انتظار آن سوار چون نزدیك شد بر حضرت سلام نكرد و نزد حُرّ رفت . و بر او و اصحاب او سلام كرد و نامه اى به او داد كه ابن زیاد براى او نوشته بود، چون حُرّ نامه را گشود دید نوشته است :

امّابعد؛ پس كار را بر حسین تنگ گردان در هنگامى كه پیك من به سوى تو رسد و او را میاور مگر در بیابانى كه آبادانى و آب دراو نایاب باشد، و من امر كرده ام پیك خود را كه از تو مفارقت نكند تا آنكه انجام این امر داده و خبرش را به من برساند. پس حرّ نامه را براى حضرت و اصحابش قرائت كرد و در همان موضع كه زمین بى آب و آبادانى بود راه را بر آن حضرت سخت گرفت و امر به نزول نمود. حضرت فرمود : بگذار ما را كه در این قریه هاى نزدیك كه نینوا یا غاضریّه یا قریه دیگر كه محل آب و آبادانى است فرود آئیم ، حرّ گفت : به خدا قَسم كه مخالفت حكم ابن زیاد نمى توانم نمود با بودن این رسول كه بر من گماشته و دیده بان قرار داده است .

 

زُهَیر بن القَیْن گفت : یا بن رسول اللّه ! دستورى دهید كه ما با ایشان مقاتله كنیم كه جنگ با این قوم در این وقت آسان تر است از جنگ با لشكرهاى بى حدّ و احصا كه بعد از این خواهند آمد، حضرت فرمود كه من كراهت دارم از آنكه ابتدا به قتال ایشان كنم ، پس در آنجا فرود آمدند و سرادق عصمت و جلالت را براى اهل بیت رسالت بر پا كردند، و این در روز پنجشنبه دوّم شهر محرم الحرام بود .

 

و سیّد بن طاوس نقل كرده كه نامه و رسول ابن زیاد در عُذَیْب هجانات به حُرّ رسید و چون حُرّ به موجب نامه امر را بر جناب امام حسین علیه السّلام تضییق كرد حضرت اصحاب خود را جمع نمود و در میان ایشان به پا خاست و خطبه اى در نهایت فصاحت و بلاغت مشتمل بر حمد و ثناى الهى ادا نموده پس فرمود: همانا كار ما به اینجا رسیده كه مى بینید و دنیا از ما رو گردانیده وجرعه زندگانى به آخر رسیده و مردم دست از حقّ برداشته اند و بر باطل جمع شده اند. هر كه ایمان به خدا و روز جزا دارد باید كه از دنیا روى برتابد و مشتاق لقاى پروردگار خود گردد؛ زیرا كه شهادت در راه حقّ مورث سعادت ابدى است ، و زندگى با ستمكاران و استیلاى ایشان بر مؤ منان به جز محنت و عنا ثمرى ندارد .

 

پس زُهَیْر بن القَیْن برخاست و گفت : شنیدیم فرمایش شما را یا بن رسول اللّه ، ما در مقام شما چنانیم اگر دنیا براى ما باقى و دائم باشد هر آینه اختیار خواهیم نمود بر او كشته شدن با ترا .

 

و نافع بن هلال برخاست و گفت : به خدا قسم كه ما از كشته شدن در راه خدا كراهت نداریم و در طریق خود ثابت و با بصیرتیم و دوستى مى كنیم با دوستان تو و دشمنى مى كنیم با دشمنان تو .

 

پس بُرَیْرین خضیر برخاست و گفت : به خدا قسم یا بن رسول اللّه كه این منّتى است از حقّ تعالى بر ما كه در پیش روى تو جهاد كنیم و اعضاى ما در راه تو پاره پاره شود پس جّد تو شفاعت كند ما را در روز جزا (120)



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:37 ب.ظ

پاورقی ها :
60. ارشاد شیخ مفید 2/131-132
61. امالى شیخ صدوق (صفحه 177، مجلس 24، حدیث 179 (
62. بحار الانوار 143/45
63. ذكر این سه نفر تا آخر كلام ایشان بعد از آمدن ولید موافق روایت ابن شهر آشوب و غیره است ولكن مخفى نماند كه آنچه در تاریخ ضبط شده فوت عبد الرحمن بن ابى بكر است در زمان سلطنت معاویه . شیخ عبّاس قمى (ره)
64. بحار الانوار 329/44
65. سوره قصص (28)،آیه 21
66. ارشاد شیخ مفید 35/2
67. بحار الانوار 88/45
68. جلاء العیون (علامه مجلسى ص 602 (
69. سوره قصص (28)، آیه 22
70. بنون و جیم و باء مفتوحات قاله ابن الاثیر
71. بجیله كحنیفة قبیلة والنسبة بجَلى كحنفّى
72. سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف ابن طاوس ص 68-70 )
73. به تقدیم یاء مثناة بر ثاء مثلثه
74. سوره روم (30)، آیه 60
75. لؤ لؤ و مرجان ص 102
76. سوگنامه كربلاء ( ترجمه لهوف ص 80-82 (
77. تاریخ طبرى 184/6 ، تحقیق : صدقى جمیل العطار
78. ارشاد شیخ مفید 41/2
79. تاریخ طبرى 189/6 مقاتل الطالبیین (ابوالفرج اصفهانى ص 100 (
80. تاریخ طبرى 193/6 از ابومِخْنَف نقل كرده است
81. كامل بهائى عماد الدین طبرى 2/275، چاپ مرتضوى
82. یقال مارَت نَفْسه شُعاعاً اى تفرّقت من الخوف
83. مروج الذهب ( مسعودى 3/59) مقاتل الطالبیین ( ص 106 )
84. جلاء العیون ( ص 618 و 619) سوگنامه كربلا ( ترجمه لهوف ابن طاوس ص 103 (
85. قَدْ اَمَّنَتْهُ وَ لااَمانَ لِغَدْرِها
فَبَدَتْ لَهُ مِمّا یَجِنُّ عَلائِمُ
وَ اَسَرَتْهُ مُلْتَهِبَ الْفؤ ادِ مِنَ الظّماءِ
وَ لَهُ عَلَى الْوَجَناتِ دَمْعُ ساجِمٌ
لَم یَبْكِ مِنْ خَوفٍ عَلى نَفْس لَهُ
لكِنَّهُ اَبْكاهُ رَكبٌ قادِمٌ
یَبْكى حُسَیْناً اَنْ یُلاقى مالَقى
مِنْ غَدْرِهِمْ فَتُباحُ مِنْهُ مَحارِمٌ
86. طلبیدن بكر بن حمران موافق روایت ابن شهر آشوب درست نیاید؛ چه او نقل كرده كه مسلم بكر را درمعركه قتال به درك فرستاد. شیخ عبّاس قمى (ره)
87. مقاتل الطالبیین ( ابوالفرج ص 108 و 109 (
88. در رؤ یاى صادقه میرزا یحیى ابهرى است كه حضرت امام حسین علیه السّلام را دید در حرم مطّهر بین ضریح و در وسطى ایستاده بود و نور جلالش مانع از مشاهده جمالش است و پیرمرد محاسن سفیدى پشت به دیوار مقابل آن حضرت ایستاده در كمال ادب چون خواست داخل حرم شود آن پیرمرد مانع شد به ملاحظه حضرت فاطمه و خدیجه كبرى و حضرت رسول و امیرالمؤ منین علیهماالسّلام كه در حرم بودند و گفت دانستم كه پیغمبرانى كه از اجداد آن حضرت بودند با امامان داخل حرم بودند، مى گوید پس من قهقرى بیرون آمدم از حرم تا دَرِ رواق آنجا ایستادم . پس نقل كرده شفا گرفتن خود را از حضرت تا آنكه گفته دیدم در پهلوى خود ایستاده شیخ جلیلى كه محاسنش سفید است پس با وى گفتم : شیخنا! این پیرمرد كه محاسن سفید دارد و خارج از م شد او متوّلى است ؟ فرمود او را نشناختى با اینكه زیادتر از یك ساعت است كه به او متوسّل شده اى ؟! گفتم به حق این امام نشناختم او را! فرمود: او حبیب بن مظاهر است . گفتم : از كجا دانستى كه من متوسّل به حبیب شده ام زیادتر از یك ساعت ؟ فرمود: ما مى دیدیم ترا پس خجالت كشیدم كه اسم او را بپرسم چون از دست من رفت از شخص دیگرى پرسیدم اسم او را، گفت : هانى بن عروه بود. پس تاسّف خوردم كه چرا او را نشناختم تا دامنش را بگیرم شیخ عبّاس قمى (ره)
89. حبیب السّیر 43/2، چاپ خیّام
90. مروج الذهب 59/3
91. تذكرة الخواص ( سبط ابن جوزى ص 219)
92. مقاتل الطالبیین ( ص 86 به جاى)علیه، حلیه ذكر شده است .
93. هدیة الزائرین ص 215 - 218، چاپ تبریز، 1343 ق
94. كساقطة لفظاً و معنًى
95. زرود ) اسم آن منزل است كه خبر شهادت مسلم رسید چنانچه خواهد آمد). ان شاءاللّه
96. امالى شیخ صدوق ( ص 143 ، حدیث 145.در متن) یا حىّ یا قیوّم و یا حىّ یا حكیم یا حلیم (ذكر شده بود كه با متن) امالى تصحیح شده و در متن آورد شد.

پاورقی ها :
97. سوگنامه كربلا ( ترجمه لهوف ابن طاوس ص 115 )
98. سوگنامه كربلا ص 121
100. مراد از عبادله (عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمر است) شیخ عبّاس قمى(ره)
101. مقاتل الطالبیین ص 110
102 . مقاتل الطالبیین ص 111 ، به جاى ) قَنْبَرة)، (قُبَّرَةٍ) آمده است
103. سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف) ص 129
104. ارشاد شیخ مفید 2/68و69
105. ضمّ حاء مهمله و فتح صاد ابن تمیم (تاء نقطه دار با دو میم) و بعضى نمیر گفته اند و شاید این غلط باشد. ابن ابى الحدید گفته كه تمیم بن اسامة بن زبیر بن ورید تمیمى همان كس است كه وقتى امیرالمومنین علیه السّلام فرمود: سلونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدونى پرسید چند مو در سر من است ؟ حضرت فرمود: به خدا قسم مى دانم ولكن كجا است برهان آن یعنى از كجا معلوم كنم بر تو كه عددش همان است كه من مى گویم و من خبر داده شده ام به مقام تو و به من گفته شده كه بر هر موئى از موى سر تو ملكى است كه ترا لعنت مى كند و شیطانى است كه ترا به حركت در مى آورد .
كه گفتم آن است كه در خانه تو بچه اى است كه مى كُشد پسر پیغمبر را یا تحریص مى كند بر قتل او و چنان بود كه آن حضرت فرموده بود پسر تمیم . حُصین (به صاد مهمله ) آن روز طفلى كوچك بود كه شیر مى خورد پس زنده ماند تا اینكه سر كرده سرهنگان ابن زیاد شد و ابن زیاد او را فرستاد به سوى ابن سعد كه در باب حسین علیه السّلام مسامحه نكند و با او كارزار كند و ابن سعد را بترساند از مخالفت ابن زیاد در تاءخیر قتل امام حسین علیه السّلام لاجرم صبح همان شب كه حصین بن تمیم این رسالت را براى عمر سعد آورد حسین علیه السّلام كشته شد. انتهى .
فقیر گوید كه سبط ابن الجوزى در تذكرة نقل كرده كه بعضى قاتل امام حسین علیه السّلام را حصین گفته اند، گویند تیرى به آن حضرت زد پس فرود آمد و سر مباركش را جدا كرد .
وَ عَلَّقَ رَاْسَه فى عُنُقٍ لیتَقَرَّبَ بِهِ اِلى ابْنِ زِیاد عَلَیْهِ لَعائن اللّهِ . تذكرة الخواص، ص 228 شیخ عبّاس قمى (ره)
106. و به روایت سیّد براى سلیمان بن صُرد و مسبّب بن نَجَبَه و رفاَعة و جماعتى از شیعیان نوشت. شیخ عبّاس قمى(ره)
107. ارشاد شیخ مفید 70/2
108. سوگنامه كربلا ) سیّد ابن طاوس ص 139 (
109. سوره احزاب (33)،آیه 23
110. سوره توبه (9) آیه 51
111. ارشاد شیخ مفید 72/2
112. ارشاد شیخ مفید 73/2
113. سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف سیّد ابن طاوس ص 133)
114. سوگنامه كربلاء ص 137
115. الكافى 398/1
116. سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف سیّدبن طاوس) ص 131
117. ارشاد شیخ مفید 76/2 و77
118. سوره احزاب (33)، آیه 23
119. ارشاد شیخ مفید 2/81 و 82
120. ارشاد شیخ مفید 2/75-95، سوگنامه كربلا ) ترجمه لهوف ص 137-147 (



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:35 ب.ظ