تبلیغات
امام حسین کربلا - مختصری از کتاب ارزشمند منتهی الامال مرحوم شیخ عباس قمی ره «قسمت پنجم»
پروردگارا بهترین ها را به ما داده ای ، این بهترین ها را از ما نگیر.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

فصل پنجم : در كیفیت اسیرى و شهادت طفلان مسلم

چون ذكر شهادت مسلم شد مناسب دیدم كه شهادت طفلان او را نیز ذكر كنم اگر چه واقعه شهادت آنها بعد از یك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده ؛ شیخ صدوق به سند خود روایت كرده از یكى از شیوخ اهل كوفه كه گفت : چون امام حسین علیه السّلام به درجه رفیعه شهادت رسید اسیر كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقیل و آوردند ایشان را نزد ابن زیاد، آن ملعون طلبید زندانبان خود را و امر كرد او را كه این دو طفل را در زندان كن و بر ایشان تنگ بگیر و غذاى لذیذ و آب سرد به ایشان مده آن مرد نیز چنین كرده و آن كودكان در تنگناى زندان به سر مى بردند و روزها روزه مى داشتند، و چون شب مى شد دو قرص نان جوین با كوزه آبى براى ایشان پیرمرد زندانى مى آورد و به آن افطار مى كردند تا مدّت یك سال حبس ایشان به طول انجامید، پس از این مدّت طویل یكى از آن دو برادر دیگرى را گفت كه اى برادر مدّت حبس ما به طول انجامید و نزدیك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسیده و بالى شود پس هرگاه این پیرمرد زندانى بیاید حال ما را براى او نقل كن و نسبت ما را به پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به او بگو تا آنكه شاید بر ما توسعه دهد، پس هنگامى كه شب داخل شد آن پیرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اى شیخ ! محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را مى شناسى ؟ گفت : بلى چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پیغمبر من است ! گفت : جعفر بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : بلى ، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طیران كند. آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پیغمبر من است .آنگاه فرمود: اى شیخ ! ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم ، ما دو طفل مسلم بن عقیلیم اینك در دست تو گرفتاریم این قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار. شیخ چون این سخنان را بشنید بر روى پاى ایشان افتاد و مى بوسید و مى گفت : جان من فداى جان شما اى عترت محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلم این در زندان است گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهید تشریف ببرید .

پس چون تاریكى شب دنیا را فرا گرفت آن پیرمرد آن دو قرص نان جوین را با كوزه آب به ایشان داد و ایشان را ببرد تا سر راه و گفت : اى نوردیدگان ! شما را دشمن بسیار است از دشمنان ایمن مباشید پس شب را سیر كنید و روز پنهان شوید تا آنكه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرماید. پس آن دو كودك نورس در آن تاریكى شب راه مى پیمودند تا هنگامى كه به منزل پیر زنى رسیدند پیر زن را دیدند نزد در ایستاده از كثرت خستگى دیدار او را غنیمت شمرده نزدیك او شتابیدند و فرمودند: اى زن ! ما دو طفل صغیر و غریبیم و راه به جائى نمى بریم چه شود بر ما منّت نهى و ما را در این تاریكى شب در منزل خود پناه دهى چون صبح شود از منزلت بیرون شویم و به طریق خود رویم ؟ پیرزن گفت : اى دو نوردیدگان ! شما كیستید كه من بوى عطرى از شما مى شنوم كه پاكیزه تر از آن بوئى به مشامم نرسیده ؟ گفتند: ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم كه از زندان ابن زیاد گریخته ایم . آن زن گفت : اى نوردیدگان من ! مرا دامادى است فاسق و خبیث كه در واقعه كربلا حضور داشته مى ترسم كه امشب به خانه من آید و شما را در اینجا ببیند و شما را آسیبى رساند. گفتند: شب است و تاریك است و امید مى رود كه آن مرد امشب اینجا نیاید ما هم بامداد از اینجا بیرون مى شویم . پس زن ایشان را به خانه در آورد و طعامى براى ایشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند.و موافق روایت دیگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نیست از براى ما جا نمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خویش كنیم پس ‍لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ بخوابگاه خویش آرمیدند. طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اى برادر چنین امید مى رود كه امشب راحت و ایمنى ما باشد بیا دست به گردن هم كنیم و استشمام رایحه یكدیگر نمائیم پیش از آنكه مرگ ما بین ما جدائى افكند. پس دست به گردن هم در آوردند و بخفتند چون پاسى از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نیز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبید زن گفت : كیست ؟ آن خبیث گفت : منم زن پرسید كه تا این ساعت كجا بودى ؟ گفت : در باز كن كه نزدیك است از خستگى هلاك شوم ، پرسید مگر ترا چه روى داده ؟ گفت : دو طفل كوچك از زندان عبیداللّه فرار كرده اند و منادى امیر ندا كرد كه هر كه سر یك تن از آن دو طفل بیاورد هزار درهم جایزه بگیرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جایزه تا به حال اراضى كوفه را مى گردم و به جز تَعَب و خستگى اثرى از آن دو كودك ندیدم . زن او را پند داد كه اى مرد از این خیال بگذر وبپرهیز از آنكه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم خصم تو باشد، نصایح آن پیر زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرویزن مى نمود بلكه از این كلمات بر آشفت و گفت :تو حمایت از آن طفل مى نمائى شاید نزد تو خبرى باشد برخیز برویم نزد امیر همانا امیر ترا خواسته . عجوزه مسكین گفت : امیر را با من چكار است وحال آنكه من پیرزنى هستم در این بیابان به سر مى برم ، مرد گفت : در را باز كن تا داخل شوم وفى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآیم ، پس آن زن در باز كرد وقدرى طعام وشراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت یك وقت از شب نفیر خواب آن دوطفل را در میان خانه بشنید مثل شتر مست بر آشفت ومانند گاو بانگ مى كرد و در تاریكى به جهت پیدا كردن آن دو طفل دست بر دیوار و زمین مى مالید تا هنگامى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغیر رسید آن كودك مظلوم گفت تو كیستى ؟گفت : من صاحب منزلم ، شماكیستید؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را پیدا كرد كه بر خیز اى حبیب من ، ازآنچه مى ترسیدیم در همان واقع شدیم .

پس گفتند: اى شیخ ! اگر ماراست گوئیم كه كیستیم در امانیم ؟ گفت : بلى . گفتند: درامان خدا وپیغمبر؟ گفت :بلى ! گفتند: خدا ورسول شاهد و وكیل است براى امان ؟ گفت : بلى ! بعد ازآنكه امان مغلّظ از او گرفتند، گفتند: اى شیخ !ما از عترت پیغمبر تو محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى باشیم كه از زندان عبیداللّه فرار كرده ایم ، گفت : از مرگ فرار كرده اید و به گیر مرگ افتاده اید و حمد خدا را كه مرا برشما ظفر داد .

پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ایشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صُبح آوردند، همین كه شب به پایان رسید آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الاءمر مولاى خویش ایشان را برد به نزد فرات چون مطّلع شد كه ایشان از عترت پیغمبر مى باشند اقدام در قتل ایشان ننمود و خود را در فرات افكند واز طرف دیگر بیرون رفت آن مرد این امر را به فرزند خویش ارجاع نمود، آن جوان نیز مخالفت حرف پدر كرده و طریق غلام را پیش داشت ، آن مرد كه چنین دید، شمشیر بركشید به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ایشان شد كودكان مسلم كه شمشیر كشیده دیده اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند: اى شیخ ! دست ما را بگیر و ببر بازار و ما را بفروش وبه قیمت ما انتفاع ببر ومارا مكش كه پیغمبر دشمن تو باشد، گفت :چاره نیست جز آنكه شمارا بكشم وسر شمارا براى عبیداللّه ببرم ودو هزار درهم جایزه بگیرم ، گفتند: اى شیخ !قرابت و خویشى ما را با پیغمبر خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ملاحظه نما، گفت : شما را به آن حضرت هیچ قرابتى نیست ، گفتند: پس مارا زنده ببر به نزد ابن زیاد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند، گفت : من باید به ریختن خون شما در نزد او تقّرب جویم . گفتند: پس بر صِغَرِ سنّ و كودكى ما رحم كن . گفت : خدا در دل من رحم قرار نداده . گفتند: الحال كه چنین است ، ولابدّ ما را مى كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنیم ؟

گفت : هر چه خواهید نماز كنید اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گزاردند .پس از آن سربه جانب آسمان بلند نمودند و با حقّ تعالى عرض كردند: یاحَىُّیاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمینَ اُحْكُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ بِاْلحَقّ .

آنگاه آن ظالم شمشیر به جانب برادر بزرگ كشید وآن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طِفل كوچك كه چنین دید خود را در خون برادر افكند ومى گفت به خون برادر خویش خضاب مى كنم تا به این حال رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ملاقات كنم ،آن ملعون گفت : الحال ترا نیز به برادرت ملحق مى سازم پس آن كودك مظلوم را نیز گردن زد سر از تنش برداشت ودر توبره گذاشت وبدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاى مبارك ایشان را براى ابن زیاد برده ،چون به دارالاماره رسید و سرها را نزد عبیداللّه بن زیاد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود و قضیبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختیار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست وآنگاه قاتل ایشان را خطاب كرد كه واى بر تو در كجا ایشان را یافتى ؟ گفت : در خانه پیرزنى از ما ایشان مهمان بودند، ابن زیاد را این مطلب ناگوار آمد گفت : حقّ ضیافت ایشان را مراعات نكردى ؟ گفت : بلى ، مراعات ایشان نكردم ، گفت : وقتى كه خواستى ایشان را بكشى با تو چه گفتند؟ آن ملعون یك یك سخنان آن دو كودكان را براى ابن زیاد نقل كرد تا آنكه گفت : آخر كلام ایشان این بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نیاز به در گاه الهى برداشتند وگفتند: یاحُى یاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمِینَ اُحْكُمْ بَیْنَاوَ بَیْنَهُ بِالْحّقِ .

عبیداللّه گفت : احكم الحاكمین حكم كرد. كیست كه بر خیزد واین فاسق را به درك فرستد؟ مردى از اهل شام گفت : اى امیر! این كار رابه من حوالت كن ، عبیداللّه گفت كه این فاسق را ببر درهمان مكانى كه این كودكان در آنجاكشته شده اند گردن بزن ومگذار كه خون نحس او به خون ایشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بیاور. آن مرد نیز چنین كرده و سر آن ملعون را بر نیزه زده به جانب عبیداللّه كوچ مى داد، كودكان كوفه سر آن ملعون راهدف تیر دستان خویش كرده ومى گفتند: این سر قاتل ذریّه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم است (96)

مؤ لّف گوید: كه شهادت این دو طِفل به این كیفیّت نزد من مستبعد است لكن چون شیخ صَدوق كه رئیس محدّثین شیعه و مروّج اخبار و عُلوم ائمّه علیهماالسّلام است آن را نقل فرموده ودر سند آن جمله اى از عُلما و اجلاّء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نیز متابعت ایشان كردیم و این قضیّه را ایراد نمودیم .واللّه تعالى العالم .



نوشته شده توسط :احسان
جمعه 22 مهر 1390-01:41 ب.ظ